فکر میکنم یکی از طولانیترین دورههای سکوتم توی شبکههای اجتماعی رو پشت سر گذاشتم. تقریبا هیچی از لائوس نگفتم، به جز چندتا استوری اینستا. واقعیتش هم اینه که اینجا حتی بیشتر از کامبوج یک جا نشستم و به جز پایتخت فقط یه شهر دیگه رو دیدم.
دلیلش؟ تمرکز شدید روی کارهام و البته چندتا چیز دیگه که در ادامه میگم.
۲۸ فوریه دم غروب که رسیدم لائوس، یه حس خوبی داشتم. البته که موقع خرید سیم کارت، متوجه شدم اینجا هم آدما بدجوری دنبال اینن که توی پاچهات بکنن ولی خب، منم دیگه انقدر وارد شدم که سریع دم به تله ندم. هاستلی که انتخاب کرده بودم در ظاهر خیلی خوب بود و صبح روز اول بسیار امیدوار شدم که قراره کلی با آدمها ارتباط بگیرم. ولی خب، یک هفته گذشت و هیچ کس حتی یه سلام خشک و خالی هم نمیکرد!
ولی من عجیب از لائوس خوشم اومد! حتی همین پایتختی که خیلیها اصلا توش توقف ندارن. تازه فهمیدم چقدر احساس امنیت مهمه و بعد از یک ماه که توی کامبوج جرأت نمیکردم توی خیابون گوشی دستم بگیرم، اینجا رها و بیدغدغه شدم، مثل تمام کشورهای دیگه. بازار شبانهاش هم خیلی جذاب بود واسه شام. عملا روزها خیلی چیزی نمیخوردم که شب برم بازار و یه غذای یکی دو دلاری خوشمزه بخورم! با اینکه اینجا هم غذاها دریاییه، ولی تنوع زیاده و مخصوصا غذاهای ژاپنی مثل تاکویاکی و سوشی دارن که من عاشقشونم!

از معماریش هم قبلا توی اینستا گفتم که چون سبک مستعمرهایه فرانسویه، خیلی جذاب و قشنگه. ضمنا زنهای لائوسی یه مدل دامن مخصوص خودشون رو دارن که من خیلی خوشم میاد ازش. این هم از اون چیزهاییه که من توی کامبوج ندیدم، یه نشونه از فرهنگ، یه چیزی که مال خودشون باشه. کامبوجیها خیلی به انگکور وات مینازن، حق هم دارن، خیلی بنای خفنیه، ولی یه چیز فرهنگی نیست که توی روزمره بشه دید و گفت مال کامبوجیاست. مثل کلاه ویتنامی، یا لباس هندی یا یه مدل صندلی که من فقط توی نپال میدیدم…

لحظهشماری میکردم برم لوانگ پرابانگ، انقدر که هر کسی قبلا اومده لائوس، بهم گفت اونجا خیلی قشنگه. قبل از اینکه برم، یه روز خودم رو به پدیکور دعوت کردم تا حال و هوام عوض بشه. مرکزی که رفتم خیلی خدمات خوبی داشت و اتفاقا یه دختر خارجی اومد کنارم نشست و من از فرصت استفاده کردم و سر صحبت رو باز کردم. سوئیسی بود و از قضا، دوست صمیمیش ایرانی! 🙂 یه کوچولو حرف زدیم و بعد هم خداحافظی.
با قطار سریعالسیر تا لوانگ پرابانگ فقط دو ساعت راه بود و انصافا قطار عالی (خط راهآهن و قطار، همه کار چینیهاست که اتفاقا با همین قطارها میشه چین هم رفت!).

ایستگاههای قطار توی لائوس خیلی از شهر فاصله دارن. توی وینتیان (پایتخت) اتوبوسهای دولتی رو پیدا کرده بودم، ولی توی شهر جدید نمیدونستم چی کار باید کنم. دیدم ونهای اشتراکی با ۲ دلار میبرن شهر. سوار شدم و کمتر از نیم ساعت بعد، یه خیابون مونده به هاستل، پیاده شدم. یه چیزی وقتی از ایستگاه راهآهن اومدم بیرون برام عجیب بود و اون مه سنگین اطراف بود (که بعدا فهمیدم دوده و حاصل آتیش زدن زمینها). ولی در مواجهه اول با شهر، واقعا عاشقش شدم. پر از آرامش، با همون معماری قشنگ، با کلی کافههای دلنشین. مخصوصا کوچه پسکوچههای منتهی به هاستلم خیلی زیبا بود.
وارد هاستل شدم، سر اینکه اتاق و تختم کدومه یکم معطل شدم، ولی به محض ورود به اتاق، هماتاقیم سر صحبت رو باز کرد و من بعد از یک هفته، بالاخره با یه آدم رو در رو حرف زدم! (خدایی اون دو دقیقه صحبت موقع پدیکور حساب نیست!) جورجیا، یه دختر ایتالیاییِ فوقالعاده خوشانرژی، خوشمشرب و بانمک، که اتفاقا کارش مرتبط با داده بود! یکم حرف زدیم و پیشنهاد داد با هم بریم شام. منم از خداخواسته قبول کردم. با دوتا دختر دیگه (که فرانسوی بودن) و یه پسر، ۵ نفری رفتیم بازار شبانه و همونجا دوتا دختر آلمانی که دوست یکی از دخترهای فرانسوی بودن رو دیدیم و یه جمع بزرگ نشستیم به حرف زدن. البته من بیشتر شنونده بودم، ولی بعد از مدتها، حضور توی جمع واقعا حس خوبی داشت.

جورجیا فردا صبح داشت با گبریل، یکی از دخترهای فرانسوی میرفت شمالِ لائوس. صبح همگی با هم صبحانه خوردیم و اون دوتا که رفتم، من و کلمنس، اون یکی دختر فرانسوی، مشغول حرف زدن شدیم. مثل همیشه داشتم از شرایط سخت سفرم و دردسر ویزاها میگفتم که یه دختر دیگه اومد پیشمون و گفت یه سری حرفهاتون رو شنیدم و نتونستم جلوی خودمو بگیرم که نیام صحبت کنم. لورا، دختر اهل لیتوانی، یکی از آدمهای بینظیریه که تا الان توی سفرهام باهاش آشنا شدم. مشغول صحبت شدیم و بعدش دوستش، زویی، که اونم اهل فرانسه بود، بهمون پیوست.
چند ساعت بعد که رفتم داخل اتاق، دیدم لورا و زویی اومدن توی اتاق من و دوست لورا، ژیویله، که اونم اهل لیتوانی بود قرار بود شب بهمون ملحق بشه. از اون روز به بعد تا یک هفته که همگی توی این شهر و هاستل و اتاق با هم بودیم، کلی از زمانهامون، مخصوصا شبها و شامها رو با هم گذروندیم. و این تقریبا اولین باری بود که من چندتا همسنوسال خودم رو پیدا کرده بودم. همهمون توی رنج ۳۰ تا ۳۴ بودیم. حالا یه روز باید از مدل توریستهای مختلف هر شهر و کشور هم بگم.

این با هم بودنها برام عالی بود، فقط مشکل هوای وحشتناک آلوده لوانگ پرابانگ بود که باعث شد من از روز دوم به سرفه بیفتم و سه روزی هم عملا صدام درنمیاومد. این سرفهها شاید بیشتر از اینکه بقیه رو اذیت کنه، تو مخ خودم بود و باعث میشد نتونم در طول روز روی کارهام تمرکز کنم. البته محیط هاستل هم زیادی واسه استراحت طراحی شده بود و برای من که معمولا ترجیح میدم پشت میز بشینم، یکم سخت بود. فقط خوب بود که شبها اصلا سرفه نمیکردم و خودم و بقیه راحت میخوابیدیم.
واقعیتش اینه که اگه میدونستم اون آلودگی قراره اینجوری حالم رو بگیره، شاید اونقدر نمیموندم، ولی نکته این بود که هم قبل از سرفهها اقامتم رو تمدید کرده بودم و هم بعد از مدتها که چهارتا دوست پیدا کرده بودم، دلم نمیخواست زود ازشون جدا بشم.
همهمون توی یه روز از اون شهر رفتیم. بچهها رفتن سمت شمال لائوس و من برگشتم پایتخت، سمت جنوب. و قرار شد همدیگه رو یه هفته بعد دوباره توی وینتیان ببینیم. البته این دفعه نشد بلیط قطار پیدا کنم و با مینیون ۸ ساعتی تو راه بودم، با کلی آدم که نهایت ظرفیت ون رو پر کرده بودن (حتی بین صندلیها نشسته بودن!).

قبل از برگشتن، خبردار شدم که دیوید، دوست آلمانیم که ۹ ماه قبل توی گرجستان دیده بودمش، داره برمیگرده لائوس و خوشحال بودم که میرفتم ببینمش. یه چیز جالب این بود که بعد از اون یک هفته با دوستان، یهو حس کردم چقدر نیاز به تنهایی دارم و حتی قرارم با دیوید رو یه روز عقب انداختم که بتونم استراحت کنم.
این دفعه هاستلم رو توی وینتیان عوض کردم و اومدم یه جای شیکتر که یه کافه فوقالعاده داره. همون شب اول که داشتم از بازار شبانه برمیگشتم، توی راهپلههای هاستل برخوردم به جورجیا! همون دختر ایتالیایی عزیز! که فقط دو شب میموند و بعد میرفت سنگاپور.
روز بعد برای ناهار با دیوید رفتیم بیرون. انقدر توی این ۹ ماه استوریهاش رو دنبال کرده بودم و توی دایرکت اینستا درباره چیزهای مختلف حرف زده بودیم که حس میکردم مدتهاست میشناسمش. چند ساعتی صحبت کردیم و بعدا هم یکی دوباری با هم بازار شبانه یا ناهار رفتیم. دیوید به زودی میره هند که بعد احتمالا بره پاکستان و در نهایت ایران!

و باز چند روز قبل، دوستان عزیزم، زویی، لورا و ژیویله برگشتن اینجا. زویی هماتاقیم شد، ولی اون دوتا رفتن یه هاستل دیگه. البته که تمام سه شبی که فرصت داشتیم شامها رو با هم بودیم. اول لورا ازمون جدا شد که بره جنوب لائوس، بعد ژیویله رفت هند که دوست پسرش رو ببینه و امروز زویی راهی کامبوج شد. و من هنوز لائوسم 🙂
این وسط باز باید یکم از جریان ویزاهام بگم. روزی که تصمیم گرفتم بیام لائوس، میدونستم دارم ریسک میکنم، چون خبر داشتم پروازهای مستقیم لائوس به کشورهای دیگه خیلی محدوده و اکثر پروازها توی تایلند یه جوری توقف دارن که حکم ورود به کشور رو داره و حتما باید یه ویزایی داشت (و من نمیدونستم ویزای ترانزیت بهم میدن یا نه). ولی اگه این بار نمیاومدم لائوس، احتمالا دیگه هرگز نمیاومدم.
همون اولی که رسیدم لائوس، رفتم سفارت فیلیپین. برخوردشون خوب بود و امیدوار شدم که میتونم ویزا بگیرم. مدارک زیادی میخواستن که من به هر مصیبتی بود تهیه کردم (گردش حساب بانکی ۶ ماهه، برنامه کل اقامت برای یک ماه، پرواز، نامه اشتغال به کار). اینا رو فرستادم و گفتن Company ID فردی که نامه اشتغال به کارم رو امضا کرده رو هم میخوان 😐 حالا اگه کسی میدونه منظور اینا چیه به منم بگم. صادقانه از این همه بدو بدو خسته شده بودم. حوصله هم نداشتم یه مدرک جعلی جور کنم. پس ایمیل زدم و گفتم اگه انقدر همچین مدرکی براتون مهمه، بیخیال ویزام بشین و شدن!
موقعی که دوباره برگشتم پایتخت، رفتم سفارت تایلند و گفتن ویزای ترانزیت هم بهم نمیدن. خب، بعدش نوبت سفارت چین بود که اونهام گفتن ویزای ترانزیت نمیدن. در نهایت رفتم سراغ گزینهای که از اول برام محتملترین بود: برگشت دوباره به کامبوج. بار اول رفتم سفارتشون، نگهبانش انگلیسی هیچی بلد نبود ولی با ایما و اشاره گفت مسئول ویزا نیست. فرداش دوباره رفتم و باز هم گفت نیست! اونم وسط روزهای کاری! حالا این چه روزیه؟ اول فروردین، شروع سال نو! انقدر عصبانی بودم که باز نزدیک بود بشینم لبه جدول و بزنم زیر گریه. ولی خب، یهو یه فکر دیگه به ذهنم رسید! نقشه رو باز کردم دیدم سفارت سنگاپور فقط ۷ دقیقه پیاده راهه. رفتم و براشون توضیح دادم که من فقط ترانزیت میخوام. گفتن ما ویزای ترانزیت نداریم ولی اگه ترمینال فرودگاهت رو عوض نکنی مشکلی برات پیش نمیاد. گفتم حالا اگه ویزا بخوام چی، یه برگه گذاشت جلوم و گفت پرواز رفت و برگشت، اقامتت، یه قطعه عکس و یه فرم و ۲۲ دلار. همین؟! آره واقعا همین! حتی توی مدارک نامه اشتغال به کار بود، ولی گفت نمیخوایم. یکم نگاهش کردم گفتم ببین من ایرانیام، مطمئنی نمیخوای؟ رفت پرسید و گفت آره، لازم نیست.

منم سریع برگشتم هاستل و مدارک مربوطه رو آماده کردم و فرداش همه چی رو تحویل دادم. بهم گفت ۵ روز کاری طول میکشه و یه کاغذ دستم داد واسه روزی که باید برمیگشتم. داشتم از در میرفتم بیرون که چشمم به تاریخ افتاد! ۲۸ مارچ، دقیقا روزی بود که پرواز (صوری) سنگاپورم رو بهشون داده بودم! و ۲۹ مارچ هم ویزای لائوسم تموم میشد! کلی خواهش و التماس کردم که یکم کارم زودتر انجام بشه و گفت به جای ۲۸ مارچ عصر، صبح قبل از پروازم برم واسه ویزا و البته اشاره کرد که شرایطم رو به رئیسش میگه. خب، من که نمیتونستم تا صبح روز پرواز صبر کنم ببینم ویزا میگیرم یا نه! پس همون روز برگشتم و پروازم رو خریدم (و افسوس خوردم که اگه میدونستم انقدر تاریخها لبِ مرزی میشه، از اول پرواز واقعی رو بهشون میدادم). قرار بود چند روز حسابی تو استرس باشم، چون اگر سنگاپور ویزا نمیداد، نهتنها ۲۰۰ دلار پول پروازم میسوخت که مطمئن هم نبودم تمدید ویزای لائوس چه جوری میشه! همون روز صبح قبل از درخواست ویزای سنگاپور، بالاخره موفق شده بودم مأمور ویزای کامبوج رو پیدا کنم و بهم گفته بود باید حتی واسه چند ساعت انتظار توی فرودگاه، دوباره ویزا بگیرم، ولی حداقل میدونستم سنگاپور نشه، کامبوج هنوز ممکنه.
انقدر فکر کردن به شرایط پیچیدهام پراسترس بود که تصمیم گرفتم تا حد امکان با کسی شرایطم رو مطرح نکنم، چون حالم رو بدتر میکرد. و خب، شبها قبل از خواب که بهترین موقعیت برای مرور تمام احتمالات و استرس گرفتنه، همون توی رختخواب چشمهام رو میبستم و دوباره برگشتم به مدیتیشین که واقعا به آروم شدنم کمک کرد.
جمعه ۲۴ مارچ از سفارت سنگاپور بهم زنگ زدن! ۴ روز زودتر (۲ روز بعدی تعطیلات آخر هفته بود) و گفتن ویزام اومده. واقعا میتونستم از شدت خوشحالی گریه کنم! و صبر کردم تا با چشمهای خودم ویزام رو ببینم و خیالم راحت بشه.
این چند روز باقی مونده، بهشدت هیجانزدهام. درسته، سنگاپور وحشتناک گرونه و از نظر مالی فشار زیادی بهم وارد میشه، ولی حالا که موقعیتش پیش اومده، دلم میخواد در حد همون دو سه روزی که هستم حسابی لذتش رو ببرم. کشوری که تقریبا هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم، حالا دستیافتنی شده!
راستی، فردا دقیقا ۶ ماه میشه که دارم تو آسیا میچرخم…


2 پاسخ به “داستان لائوس (اسفند ۱۴۰۱- فروردین ۱۴۰۲)”
من ایرانیم !!! چی به سر ما اومده
بله، متاسفانه ایرانی بودن این روزها خیلی مزیت محسوب نمیشه.