گاهی باید «نه» شنید تا قوی‌تر شد!


قضیه از روز پنجم حضورم در مالزی شروع شد. بعد از چهار روز صبر برای تموم شدن تعطیلات سال نوی چینی، باید می‌رفتم اداره مهاجرت که توی پوتراجایا بود. با حمل‌ونقل عمومی حدود یک ساعت و نیمی تو راه بودم. پس یه جوری تنظیم کردم که قبل از ۱۱ اونجا باشم. توی هاستل صبحانه‌ام رو خوردم که نون تست و مربا بود. بعد رفتم برای اولین بار از مترو (MRT) استفاده کنم. خرید ژتون داستانی داشت! یه سری دستگاه‌ها فقط سکه قبول می‌کردن و من سکه کافی نداشتم. بعد فهمیدم یه سری دستگاه اسکناس هم قبول می‌کنن. بعد باید دقیق ایستگاه مقصدم رو انتخاب می‌کردم،‌ چون قیمت مسیرها فرق داشت. حالا هر چی اپ مسیریابم رو با نقشه مترو مقایسه می‌کنم، نمی‌تونم بفهمم چرا اون ایستگاهی که می‌خوام برم، توی نقشه مترو دوتاست! شانسی یکی رو می‌زنم و بعد باید بفهمم کدوم طرف برم! با پرسیدن از مأمور مترو بالاخره به سکوی درست می‌رسم. چندتا ایستگاه بعد باید پیاده بشم تا سوار قطار سریع‌السیری بشم که مقصدش فرودگاهه ولی از پوتراجاها هم می‌گذره. این تیکه خیلی راحت بود. بعدش نوبت اتوبوس بود. اتوبوس مدنظرم رو پیدا کردم ولی دیدم باید کارت بزنم، رفتم از باجه پرسیدم راه‌حلش چیه، گفت باید حتما کارت بخری. کارت هم ۳۰ رینگیت! (۱۵ رینگیت اعتبار داشت، ولی هزینه خودش هم ۱۵تا بود، یعنی کلا حدود ۷.۵ دلار). گفتم آخه من فقط همین یه بار می‌خوام سوار اتوبوس بشم، ولی گفت چاره‌ای نداری. هیچی دیگه، خریدمش. اتوبوس تقریبا جلوی اداره مهاجرت پیاده‌ام کرد. اول از یه در رفتم تو، گفتن باید برم اون یکی درش که قشنگ یه خیابون اون‌ورتر بود. اونجا که رفتم دیدم چقدر شلوغه. با پرس‌وجو رفتم طبقه سوم و دیدم یه صف طویل از آدم‌های منتظر برای تمدید ویزا هست. رفتم توی صف و متوجه شدم تقریبا همه یه سری کاغذ و مدرک همراهشونه. نگران شدم ولی به خودم دلداری دادم که خب امروز می‌فهمم چیا لازم دارم و بعدش دوباره میام. جلوتر که رفتیم دیدم یه بنر زدن که باید وقت آنلاین بگیری. باز به خودم گفتم شاید این مربوط به من نباشه. تقریبا نیم‌ساعت بعد رسیدم جلوی مأمورها. قبل از من یه آقایی بود که شنیدم مأموره بهش گفت باید وقت آنلاین داشته باشی و اونم انگار سایت رو چک کرد و گفت نمیشه و مأمور گفت باید بری دفتر کوالالامپور. منم که جلو رفتم دقیقا همین رو بهم گفت. آدرس دفتر کوالالامپور رو دو بار با دو نفر مختلف چک کردم که مطمئن بشم اشتباه نمیرم.

طرح اتوبوس

طرح روی اتوبوس برام جالب بود، مخصوصا پلیکا‌ن‌های توی آسمونش

حدود ۱۱:۳۰ شده بود، آدرس دفتر کوالالامپور خیلی خیلی دور بود، حتی دورتر از مرکز شهر که ازش اومده بودم. یکم توی نقشه‌یابم مسیر رو چک کردم و دیدم انگار یه اتوبوس هست که مستقیم میره تا کوالالامپور و بعدش هم باید یه اتوبوس دیگه سوار می‌شدم. یکم طول کشید تا اتوبوس اول برسه ولی خب اومد بالاخره. بعد از حدود یک ساعت و نیم رسیدم اداره مهاجرت کوالالامپور و چون ساعت از یک گذشته بود، همه رفته بودن واسه ناهار تا ۲. اونجا هم وحشتناک شلوغ بود و انقدر باجه‌های مختلف بودن که نمی‌دونستم چی به چیه. حتی مالزی که میگن انگلیسی توش خیلی رایجه، توی اداراتش اونقدر نوشته انگلیسی نمی‌بینی. یه گوشه پیدا کردم که بشینم، یه آبمیوه و بیسکوییت خوردم و با گوشیم خودم رو مشغول کردم. قبل از ۲ بلند شدم و رفتم از یه نفر پرسیدم کجا باید برم و راهنماییم کرد به یه بخش دیگه که اونجا هم آدم‌ها یه صف طولانی کشیده بودن. چون اکثرا خارجی بودن تقریبا مطمئن بودم که جای درستی رفتم. بالاخره نوبتم شدم و پاسپورت به دست رفتم جلو. به مأمور گفتم می‌خوام اقامتم رو تمدید کنم. پرسید اینجا اقوامی داری؟ برای کسری از ثانیه شک کردم که جواب درست چیه، چون نمی‌دونستم چه نتیجه‌ای می‌خواد بگیره. بالاخره گفتم پسرعموم. گفت نمیشه! یکم براش شرایطم رو توضیح دادم که پاسم داد به مأمور بغل دستیش. اونم گفت نمیشه. پرسیدم چرا. گفت یا باید مورد اضطراری داشته باشی (مثل اینکه کووید گرفته باشی) یا عضوی از خانواده‌ات اینجا زندگی کنه. گفتم پسرعموم هست. گفت اون فامیل دوره 😐 دلم نمی‌خواست کم بیارم، ولی کاری از دستم برنمیاد. فقط پرسیدم اینکه داری ردم می‌کنی ربطی به ملیتم داره؟ گفت نه، قبل از تو یه آقایی از اندونزی اومد،‌ به اونم گفتم نمیشه.

دیگه بی‌خیال شدم. با فحش دادن زیر لبم از ساختمون خارج شدم. امیدم به تمدید ویزا خیلی زیاد بود و حالا به‌شدت ناامید شده بودم. اشک تو چشمام جمع شده بود و دوست داشتم همونجا بشینم به حال خودم گریه کنم. به یه دوستی پیغام دادم که به نظرت مسخره است اگه به خاطر این ملیت لعنتی گریه کنم؟ گفت نه والا! یه نگاهی به ساعتم انداختم، حدود ۳ بود. حالا می‌دونستم که باید ۹ روز دیگه از مالزی خارج بشم و نیاز به ویزا دارم! پنج‌تا گزینه داشتم: ویتنام،‌ فیلیپین، اندونزی، کامبوج و لائوس. اولویتم با کشورهای نزدیک‌تر به مالزی بود (اول فیلیپین و بعد ویتنام)، ولی اندونزی گزینه آخر بود چون می‌دونستم الان فصل بارندگیشه. پس به خودم گفتم وقت ندارم گریه کنم و باید سریع دست به عمل بشم.

انجمن سندرم داون مالزی

از خوبی‌های پیاده‌روی اینه که چیزهایی رو می‌بینی که در غیر این صورت راحت ازش می‌گذشتی – انجمن سندرم داون مالزی

توی نقشه قبلا سفارت‌ها رو علامت زده بودم. نگاه کردم دیدم میتونم برم سفارت ویتنام و تا ۴ هم وقت دارم. حالا چه جوری باید می‌رفتم؟‌ اون ایستگاه اتوبوسی که پیاده شده بودم وسط اتوبان بود و واسه سفارت باید می‌رفتم اون سمت اتوبان. هیچ راهی واسه رد شدن عابر نبود. اینجا یه جاهایی میشه از اتوبان‌ها رد شد، چون یا سرعت‌ها زیاد نیست یا اونقدر ماشین رد نمیشه، ولی این یکی هیچ راهی نداشت. یه بار رفتم تا وسطش، ولی اون یکی سمتش ماشینا دیوانه‌وار رد می‌شدن و من هنوز تصمیم نداشتم بمیرم! خیلی طول کشید تا حتی بتونم برگردم سر جای اولم. دیدم باید قید اتوبوس رو بزنم و سریع یه تاکسی اینترنتی گرفتم تا زودتر برسم. سوار تاکسی هم که شدم پول خرد نداشتم و راننده هم گفت اونم پول خرد نداره! هیچی دیگه، تو اون یه ربعی که فرصت داشتم سریع دست به کار شدم که ببینم می‌تونم کارتم رو به حسابم لینک کنم که آنلاین پرداخت کنم که خوشبختانه شد.

دم سفارت پیاده شدم و guess what؟! سفارت تعطیل بود 😐  دیدم یه کاغذ چسبوندن که سفارت ویتنام به خاطر تعطیلات سال نوی چینی‌ها تا ۱ فوریه تعطیله! (من ۳ فوریه باید از مالزی خارج می‌شدم!). خب گزینه اول خط خورد. دوباره نقشه رو چک کردم، دیدم فیلیپین هم سفارتش نزدیکه. رفتم اونجا گفتن باید آنلاین وقت بگیرم. خب، بسیار عالی، اینم فعلا نمیشد کاریش کرد. دیگه خیلی خسته بودم و دیدم دوتا سفارت بعدی (لائوس و کامبوج) زیادی دورن و الان به نسبت به هاستل نزدیکم.

یه روز کامل درگیر کارهای اداری شده بودم، بدون هیچ نتیجه‌ای؛ خیلی خیلی ناراحت بودم، ولی می‌دونستم کاری هم نمیشه کرد. چند روز قبل دوتا کار داوطلبانه توی کمرون هایلندز (یکی از جاذبه‌های قشنگ مالزی که چند ساعت از کوالالامپور فاصله داره) پیدا کرده بودم که به امید تمدید ویزا گفته بودم میرم. حالا می‌دونستم نمی‌تونم از کوالالامپور خارج بشم و هم باید به اونا خبر می‌دادم، هم مدت موندم توی هاستل رو تمدید می‌کردم (حتی به این فکر کردم که توی همین هاستل کار داوطلبانه انجام بدم، ولی دیدم روحی و روانی نیاز به استراحت دارم و بهتره این ۱۰ روز رو الکی به خودم فشار نیارم). رسیدم هاستل ، رفتم سراغ پاتریک، صاحب هاستل و وقتی داشتیم سر موندنم حرف می‌زدیم، گفتم این چه کشوریه دارین! و بعد هم قضیه اون روز رو تعریف کردم. گفت اصلا دفتر کوالالامپور این اختیار رو نداره که ریجکت کنه و باید همون پوتراجایا کارت رو انجام می‌دادی. گفت اصلا اگه می‌دونستم خودم باهات میومدم و می‌گفتم می‌خوایم با هم ازدواج کنیم و حتما مجبور می‌شدن اقامتت رو تمدید کنن :)) شرایط رو دقیق‌تر براش توضحی دادم، گفت تو بشین مدارک لازم رو آماده کن و بعد هم وقت آنلاینت رو بگیر و فردا دوباره برو، حتما تمدید می‌کنن. یه کورسوی امیدی توی دلم روشن شد، ولی ترجیح دادم زیاد به این حرف‌ها دل نبندم و همچنان فرض رو بر اجبار به ترک مالزی بذارم. به توصیه پاتریک یه برنامه اقامت یه ماهه واسه خودم آماده کردم و شروع کردم به رزرو یه سری هتل. همه این کارها رو که انجام دادم، رفتم توی سایت اداره مهاجرت و وقتی رسیدم به مرحله آخر که زمان قرار رو انتخاب کنم، دیدم واسه چند روز آینده هیچ جای خالی‌ای نشون نمی‌ده. خب، اینم از این.

رستوران ایرانی

توی مسیر پیاده‌روی تا سفارت کامبوج، این رستوران ایرانی قشنگ رو دیدم

فردا صبح موضوع رو به پاتریک گفتم،‌ یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت خودش چک می‌کنه. یه ربع بعد با یه قیافه ناراحت اومد گفت تا آوریل وقت خالی وجود نداره! بعله، دیگه پرونده مالزی با قطعیت همین‌جا بسته شد. وقت آنلاین سفارت فیلیپین هم آسون نبود و یه دو هفته‌ای طول می‌کشید و کلی مدرک می‌خواست، پس بی‌خیالش شدم. بلند شدم برم سفارت‌های لائوس و کامبوج. مسیرهاشون اصلا سر راست نبود. می‌شد سوار یه اتوبوس رایگان بشم،‌ ولی بعدش منطقی بود که پیاده برم. همون اتوبوس رایگان کلی طول کشید تا بیاد. ۱۱:۳۰ جلوی سفارت لائوس بودم. آقای خوش‌برخوردی گفت برای مدت اقامتم باید رزرو هتل، بلیط رفت و برگشت و گردش حساب یک ماه اخیرم رو بیارم. سه روزه ویزا صادر می‌شد و هزینه‌اش ۱۰۰ دلار. بعد رفتم سراغ سفارت کامبوج، توی راه به تابلوی سفارت جمهوری اسلامی ایران هم برخوردم و هر چی فحش بلد بودم به این حکومتِ لعنتی دادم. باز هم زمان‌بندیم درست درنیومده بود و ۱۲:۰۵ دقیقه رسیدم و گفتن همه رفتن ناهار. و تا ۲ باید صبر می‌کردم. چاره چه بود؟ یه مرکز خرید پیدا کردم و رفتم توی استارباکس نشستم، شروع به سرچ کردم. گفتم اگه وقت بشه حتی همین امروز مدارک رو به یکی از این دوتا سفارت بدم که بعد دیدم عجله‌ای میشه و بهتره سر فرصت بشینم همه چی رو درست کنم. ولی نشستم قیمت پروازها رو چک کردم و دیدم کامبوج به نظر منطقی‌تره. رأس ۲ اونجا بودم که خب یه ربع هم طول کشید تا پرسنل محترم از ناهار برگردن. رفتم داخل و بهم گفتن رزرو اقامت، پرواز و مدرک واکسیناسیون لازمه. حرفی از تمکن مالی نشد و گفت هزینه ۴۰ دلاره و اونا هم سه روزه ویزا میدن. خب دیگه، با قیمت ویزا هم منطقی‌تر بود که برم کامبوج.

از در سفارت اومدم بیرون و هدفونم رو گذاشتم تو گوشم. من معمولا آهنگ خارجی گوش می‌دم یا بی‌کلام،‌ ولی یه روزهایی هم حالم آهنگ ایرانی می‌طلبه و یه موقع‌هایی به طور خاص سه تا آهنگ رو گوش می‌دم: درختِ ابی، مرداب و کویر گوگوش. هر سه‌تای این آهنگ‌ها مضمون‌هاشون خیلی غمگینه،‌ ولی مخصوصا «درخت»، یه حال مبارزطوری هم داره. اون لحظه هم همین سه تا رو گذاشتم پشت سر هم که گوش بدم. حالا می‌دونستم احتمالا ویزای کشور بعدی بی‌مشکل درست میشه و ادامه مسیر به هر شکلی ممکنه. عجیب احساس قدرت کردم، مخصوصا که چند روز قبل‌تر مصمم شده بودم که گزینه برگشت به ایران رو تا جایی که میشه از انتخاب‌هام حذف کنم و حالا حسابی روحیه جنگجویانه‌ام بالا زده بود. تو دلم گفت تف به هر چی سیاست و بی‌عدالتی و تبعیض! من راهم رو پیدا می‌کنم و کم نمیارم. ابی تو گوشم فریاد می‌زد «تو بزن تبر بزن… آخرین ضربه رو محکم‌تر بزن» و من بعد از ۲۴ ساعت جهنمی، شونه‌ام رو صاف کردم، سرم رو بالا گرفتم و به عنوان کسی که عملا دیگه وطنی نداره، با موهایی که باز گذاشته بودم و حس آزادیم رو چندبرابر می‌کرد، راه افتادم که برم واسه آماده کردن مدارکی که کامبوج می‌خواست.

آره، این همه حرف زدم که بگم متوجه شدم گاهی باید نه شنید، چون همین نه ممکنه یه جرقه‌ای توی ذهنت بزنه که تو رو به جنگیدن تشویق کنه. اولش که نه رو می‌شنوی دردش خیلی زیاده،‌ ولی لازمه یه کوچولو به خودت زمان بدی تا شوکِ ضربه گرفته بشه و بعد با ذهنی باز و آرومتر، تصمیم‌های جدید بگیری. اصلا اگه تمام «نه‌»ها از زندگی حذف می‌شدن، احتمالا زندگی خیلی بی‌مزه می‌شد، مگه نه؟


یک پاسخ به “گاهی باید «نه» شنید تا قوی‌تر شد!”

  1. میترای عزیز
    آنقدر شیوا و جذاب نوشته بودی که تمام مسیر رفتن به سفارتخانه ها و پیاده روی در خیابان ها را همراهت بودم.
    هرچقدر هم جنگجو باشیم ولی گاهی اوقات این حق رو داریم که زمین بنشینیم و گریه کنیم. و وقتی گریه مان تمام شد سپر خودمان رو دوباره بپوشیم و مصمم تر از قبل به میدان برویم و برای رسیدن به آرزوها و رویاهایمان تلاش کنیم.
    مسیر پر از نور و روشنایی باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *