تجربه دوره مدیتیشن ویپاسانا (نپال، آبان ۱۴۰۱)

داما شرینگا

قبل از شروع:

اولین و مهمترین نکته اینه که این نوشته براساس تجربه شخصی منه و خیلی چیزها ممکنه برای بقیه یا حتی توی مکان‌های مختلف، متفاوت باشه. من با جزئیات زیادی همه چیز رو شرح دادم و ممکنه از حوصله مخاطب خارج باشه، ولی دوست داشتم این شرح جامع حداقل برای خودم باقی بمونه. ضمنا هیچ چیزی رو از روی متن انگلیسی ترجمه نکردم و همه چیز برداشت‌های شخصی منه، پس ممکنه یه سری جاها، مخصوصا سر اصول، خیلی دقیق نباشه.

داستان آشنایی من با ویپاسانا و مسیری که بهش رسیدم

یادم نمیاد اولین بار اسمش رو کجا شنیدم ولی واضح‌ترین لحظه‌ای که بهش فکر کردم رو خوب یادمه: دوره‌های تربیت مدرس و تحلیلگر یونگی مؤسسه روان تحلیل رو می‌رفتیم و یه روز استادمون، محمدمهدی کهربی توی کلاس از ویپاسانا گفت. یادمه بعد از کلاس داشتیم یه گپی می‌زدیم که دوباره این موضوع مطرح شد و تعریف کرد که خیلی‌ها از ایران فقط واسه همین دوره ده روزه میرن هند و با توجه به اینکه ده روز نمیتونی حرف بزنی، حتی آخرش صدات درنمیاد و تارهای صوتیت ضعیف میشه (ولی واقعا در این حد نبود! شاید دوره‌های ۳۰ روزه یا ۴۵ روزه اینجوری بشی). همون جا به نظرم قضیه خیلی جالب اومد، ولی بعدش عملا دیگه این موضوع یه جورایی فراموش شد تا مرداد ۱۴۰۱!

روزهایی بود که به شدت دلم می‌خواست گم‌وگور بشم، سر به ناکجا بذارم و با هیچ بنی‌بشری در ارتباط نباشم. حتی تصمیم داشتم روز تولدم گوشیم رو خاموش کنم، ولی باز گفتم بی‌خودی چهارتا دونه آدمی که میخوان زنگ بزنن یا پیام بدن رو نگران نکنم. در واقع هر بار که دلم می‌خواست از دنیا محو بشم، دغدغه نگرانی دیگران مانعم می‌شد. همون موقع که این نیاز خیلی شدید شد، یه دفعه یاد ویپاسانا افتادم. منم که همیشه پشت لپ‌تاپ و آماده سرچ، رفتم توی گوگل و خیلی راحت رسیدم به سایت مربوطه. با توجه به اینکه هند فقط یک ماه بودم و قصدم سه ماه موندن توی نپال بود، رفتم مرکز ویپاسانای کاتماندو رو چک کردم و دیدم به‌به، از همین الان تا دو ماه دیگه‌اش پره. سریع تاریخ‌های حدودی سفرم رو چک کردم و یه دوره ده روزه توی نوامبر پیدا کردم و رفتم توی پروسه ثبت‌نام. جالبه که اون موقع هنوز حتی ویزای هند رو نگرفته بودم! کلی فرم و اطلاعات باید پر می‌کردم و همه چیز هم باید با دقت می‌خوندم. به جز قانون سکوت و حرف نزدن با دیگران، عملا هیچ کاری مثل خوندن و نوشتن و حتی ورزشی مثل یوگا نمیشد انجام داد. یه سری اصول اخلاقی داشتن که ملزم به رعایتشون بودیم برای ده روز (جلوتر میگم). از برنامه گفته شده بود که روی هم رفته، حدود ۱۰ ساعت مدیتیشن در روز بود. یه سری قوانین کلی هم گفته بودن و اینکه وعده‌های غذایی به چه صورته که همه چی به نظر من خوب بود. یکی از مهمترین چیزها هم این بود که ازت می‌خواستن برای ده روز هیچ آیین، دین یا روش دیگه‌ای رو به کار نبری. آخری هم که فرم‌ها تموم شد، یه ایمیل فرستادن که تأیید می‌کردی حاضری حتما قبل از حضور در دوره، تست PCR بدی. حدود دو هفته هم طول می‌کشید تا جواب نهایی رو بدن.

چهار روز بعد ایمیل تأیید برام اومد. منم خوش و خرم حتی درست نخوندمش و با خیال راحت رفتم سراغ گرفتن ویزای نپال. داستان ویزای نپال رو باید سر فرصت تعریف ‌کنم. اتفاقا بعدا ایمیل هم زدن که چون کووید خیلی کم شده، دیگه تست لازم نیست و فقط باید دو دوز واکسن رو زده باشیم.

شهویور ۱۴۰۱ که هنوز یه ماه تا شروع سفر بلندمدتم مونده بود، یه طنزنویسی که توی اینستاگرام فالوش می‌کردم، یه کارگاه آنلاین خلاقیت گذاشت به اسم خلاگاهی! اسم اون آدم محمد معتمدیه که اسم صفحه عمومی اینستاگرامش Meez.cc هست. چون یه دوره کوتاه ۴ جلسه‌ای بود و منم خیلی از رویکردش خوشم میومد ثبت‌نام کردم. ولی دوتا نکته جالب هم برام وجود داشت: اول اینکه محمد معتمدی سال‌هاست که داره مدیتیشن کار می‌کنه و دوم، بخشی از کارگاه هم به مدیتیشن ربط داشت. خب منم که قرار بود برم ویپاسانا، چی بهتر از این دوره! البته بعد از جلسه اول، اتفاق‌های اخیر توی ایران افتاد و مسیر کارگاه هم تا حدی باهاش تغییر کرد ولی جلسه آخرش یه سری توضیحات درباره مدیتیشن داده شد که جالب بود.

سفرم از هند شروع شد و واسه کار داوطلبانه رفتم یه کمپ سافاری توی ایالت گجرات. اونجا یه داوطلب که البته الان دیگه بیشتر دوست خانوادگی صاحب کمپ بود هم حضور داشت: ایان (Ian) ۴۷ ساله، اهل انگلیس که چهارساله ساکن هنده. و این آدم مربی یوگا و کوچ (coach) بود و مهم‌تر از همه، سه بار دوره ویپاسانا شرکت کرده بود! البته من کلا زیاد نپرسیدم و خیلی دوست نداشتم از جزئیات دوره باخبر بشم، ولی بهم گفت که دوره بی‌نظیریه. اون مدتی که کنارش بودم، گاهی درباره تمرین‌های تنفسی و روش‌های مختلف با هم حرف می‌زدیم و من کلی ازش یاد گرفتم.

روزهای اخیر حضورم توی هند، بعد از رفتن به پارک ملی رانتامبور و دیدن ببر، یه سر رفتم جیپور و دو روزی اونجا بودم. و خب دوباره یه نشونه دیگه سر راهم قرار گرفت: یه دختر ایرانی به اسم لیلا که تازه دوره ویپاساناش رو تموم کرده بود و توی هاستلی بود که منم بودم و حتی یه پسر اهل نیوزلند به اسم زِین (Zane) که اونم ویپاسانا رو تجربه کرده بود! با زین در این باره حرف نزدم ولی فردای روزی که اتفاقی از صحبت‌های بین لیلا و زین متوجه شدم لیلا ایرانیه و از ویپاسانا برگشته، به خودم جرأت دادم و رفتم جلو با لیلا سر صبحت رو باز کردم. حرف‌هاش برام جالب بود. اینکه روز هفتم براش خیلی سخت بود، اینکه توی شرایط فعلی ایران چقدر ذهنش درگیر بوده و حسابی نگران. یکی دو ساعتی با هم حرف زدیم و من اون شب برگشتم دهلی که برم نپال. لیلا رو توی اینستا فالو کرده بودم و برام جالب بود که اکانت شخصی محمد معتمدی رو فالو می‌کرد و محمد هم فالوئرش بود. چون فرصت نشده بود درست خداحافاظی کنم، توی دایرکت بهش پیام دادم و به قضیه محمد هم اشاره کردم و گفتم دوره خلاگاهیش رو گذروندم و پرسیدم انگار می‌شناستش و گفت محمد از دوستان قدیمیشه. اینا اگه نشونه نیستن پس چی‌ان؟! 🙂

گذشت تا وقتی که اومدم نپال و نزدیک دو هفته مونده بود تا شروع دوره. گفتم بذار یه بار دیگه برم ایمیل تأییدم رو بخونم ببینم چی توش نوشته! خیلی چیزها تکراری بود، مثل برنامه و قوانین. ولی آخرهای ایمیل گفته بود حدود چهارده روز قبل از شروع دوره، دوباره یه ایمیل با جزئیات برای نحوه رفتن به مرکز ویپاسانا ارسال می‌کنن که برای من هیچی نیومده بود و جمله آخر ایمیل بود که تکونم داد: بازم برای تأیید که حتما توی دوره شرکت می‌کنیم، باید روی اون ایمیل جواب می‌دادیم که من نداده بودم! وضعیت جالبی نبود، با اینکه کاتماندو بودم فردا داشتم می‌رفتم پخارا واسه ترکینگ و حداقل یک هفته تا ده روز نبودم! دیدم عملا کاری ازم برنمیاد، پس تمرکزم رو گذاشتم روی برنامه فعلیم و به خودم گفتم اگه قرار باشه این دوره رو برم، مسیرش هموار میشه. رفتم ترکینگ و وقتی برگشتم پخارا و دیدم هیچ ایمیلی ازشون دریافت نکردم، طاقت نیاوردم که دو روز دیگه صبر کنم تا برگردم کاتماندو و با شماره تلفن داخل ایمیل تماس گرفتم. یه آقایی جواب داد که اصلا صداش واضح نبود و درست هم انگلیسی حرف نمی‌زد و وقتی شرایطم رو توضیح دادم گفت باید برم توی سایت رو ببینم. لپ‌تاپم همراهم نبود و هر چی با گوشی توی سایت گشتم، نشونه‌ای از اینکه بگه توی دوره هستم یا نه پیدا نکردم. روز بعد به سمت کاتماندو حرکت کردم و فرداش راهی مرکز ویپاسانا شدم. پیدا کردنش یکم سخت بود چون داخل یه مجموعه ساختمون بود. رفتم داخل، اسمم رو گفتم. صدام زدن که برم پشت سیستمشون. خانوم مسئول گفت که اینجا نوشته ایمیل تأیید نفرستادم و من نگاه کردم دیدم آدرس ایمیلم اشتباهه (آخر فامیلیم یه e اضافه بود)! ولی خب من که ایمیل تأیید رو از طرف مرکز گرفته بودم! ایمیل دریافتی رو نشون دادم و کد تأییدم رو بهش گفتم و جالب چی بود؟ کد تأیید اشتباه برام فرستاده بودن و کد مربوط به آقایون بود، نه خانوما!! همونجا کد تأیید اصلی رو بهم داد و ایمیل رو تصحیح کرد و وقتی پرسیدم لازمه ایمیل تأیید براشون بزنم گفت همین که تا اونجا اومدم خودش تأییده. تمام این اتفاق‌ها برای من نشونه‌ای بود که انگار قراره واقعا توی دوره شرکت کنم.

برای شرکت توی دوره چی نیاز بود و قوانین چی می‌گفت؟

نمیخوام مو به مو همه چی رو ترجمه کنم و لیست قوانین رو بنویسم. ولی یه سری نکاتش رو می‌گم. مثلا از نظر پوشش گفته بودن باید لباسمون پوشیده باشه و لباس‌ها نباید تنگ یا بدن‌نما باشن. حتی گفتن کاپشن پر نپوشین چون خش‌خش می‌کنه و من سر همین مجبور شدم برم یه سوئشرت بخرم 🙂 یا اگه کسی تتو داشت، نباید تتوش دیده میشد و اینا همه در راستای این بود که حواس بقیه پرت نشه. هیچ گونه خوراکی از بیرون نمیشد برد داخل. غذاها گیاهی بود و وعده‌های اصلی دوتا بود (صبحانه و ناهار) و یه عصرونه خیلی سبک. گفته بودن داشتن یه ساعت کوچیک خوبه. من ساعتم دیجیتال بود و مطمئن نبودم بتونم با خودم داخل ببرمش ولی آخری دیدم خریدن ساعت برام بصرفه نیست و البته ساعت کوچیک هم پیدا نکردم و همون مچ‌بند دیجیتالم رو با خودم بردم داخل و البته همیشه توی اتاقم کنار تختم نگهش داشتم و جالبه که بعدا دیدم یه عده حتی روی دستشون اپل واچ دارن 😐 یه مورد دیگه شال مدیتیشن بود، چیزی که من اصلا تا به حال درباره‌اش نشنیده بودم! و بعد از سرچ توی اینترنت، رفتم و یه شال ضخیم مناسب فصل خریدم که تمام مدیتیشن‌هام رو با همون انجام دادم و میدم و بدجوری هم عاشقشم.

قبل از شروع دوره، یکی از نگرانی‌های من فاصله ناهار تا عصرونه و بعد از عصرونه تا صبحانه بود و همش می‌ترسیدم از گرسنگی سردرد بگیرم ولی جالبه که اصلا هیچ وقت اینطوری نشد و حتی با این فواصل زیاد، من برخلاف خیلی‌ها تقریبا هیچ وقت احساس گرسنگی نکردم.

روز صفر

وقتی سر قضیه ثبت‌نام رفتم مرکز ویپاسانا،‌ متوجه شدم محل برگزاری دوره یکم خارج از شهر و شمال کاتماندو هست. توی ایمیل گفته بود تا ساعت ۱ ظهر باید خودمون رو برسونیم به محل دوره. من که ترجیح میدادم یکم زودتر برم، قبلا از ۱۱:۳۰ یه تاکسی اینترنتی گرفتم و ۴۰ دقیقه‌ای توی راه بودم. وقتی رسیدم دیدم همین‌طور آدمه که داره میاد. سر قضیه جداسازی زن و مرد، من حتی تصور می‌کردم محل ثبت‌نام جداست و ما کلا مرد نمی‌بینیم، ولی واقعا اینجوری نبود. جلوی میز ثبت‌نام اسمم رو گفتم، پاسپورت و کارت واکسنم رو چک کردن. بعد فرستادنم که فرمم رو پرینت بگیرم. و چون دوره اولی بودم، گفتن باید برم با استاد یه صحبتی داشته باشم. همون جلوی میز ثبت‌نام یه پسر اروپایی دیدم و یه دختر از آسیای شرقی. ولی اکثر آدما به نظر محلی بودن. رفتم داخل یه اتاق، یکم منتظر شدم تا دو نفر دیگه حرفشون تموم بشه. بعد جلوی استاد نشستم. گفت می‌دونی که قانون اول ما سکوت ناب (Noble Silence) {این ترجمه شخصی منه} هست. پرسید تا به حال نوع دیگه‌ای از مدیتیشن رو تجربه کردم که گفتم نه. یه سری عدد و حرف روی کارتم نوشت و آماده شدم که برم. اول باید وسایل قیمتی و موبایل و لپ‌تاپ رو تحویل می‌دادیم. منم که شونصدتا وسیله الکترونیکی همراهم داشتم، یه کوله ۱۸ لیتری رو پر کردم و با کیف دوربینم تحویل دادم که آدما از حجم وسایلم شگفت‌زده شدن! پرسیدن از کدوم کشوری؟ گفتم ایران و گفتن اتفاقا چند ساله ویپاسانا بین ایرانیا خیلی طرفدار پیدا کرده و دقیقا بعد از دوره ما، یه گروه ایرانی میان اینجا. کنار محل تحویل وسایل، چای و بیسکوییت می‌دادن. روی یه صندلی نشستم و به آدما نگاه کردم، یه پسر اروپایی خیلی جوون رو دیدم ولی بقیه به نظرم یا نپالی بودن یا هندی. اولین چیزی که خیلی توجهم رو جلب کرد، چند نفری بودن که جلوی ورودی ایستاده بودن و داوطلب بودن، مخصوصا یه دختر اروپایی که آرامش از چهره‌اش می‌بارید. از همون لحظه رفتم تو فکر که چه جوری میشه بعدا داوطلب شد. شیرچاییم رو که خوردم حاضر بودم برم محل اقامتم. یکی از داوطلب‌ها چایی به دست اونجا بود. می‌خواست راهنماییم کنه و همراهم بیاد، گفتم عجله‌ای نیست ولی چاییش رو گذاشت تا من و یکی دیگه رو ببره محل رو نشونمون بده. از یه سری پله پایین رفتیم، سالن اصلی مراقبه و سالن غذاخوری رو نشونمون داد، یه جا هم محل آبخوری بود که هم آب سرد داشت و هم آب داغ برای نوشیدن. و بعد رفتیم ساختمون کیو (Q) و طبقه سوم و یه اتاق چهار تخته.

آبخوری

آبخوری

جالب بود که با همون دختر اهل آسیای شرقی هم‌اتاق بودم. یه تخت دیگه هم روش کیسه خواب بود، ولی تخت چهارم خالی بود. من از همون اول توی فاز سکوت بودم. وسایلم رو گذاشتم. ملافه‌های تشک و بالشم رو کشیدم و رفتم بیرون یه دوری بزنم. جلوی سالن اصلی کلی تابلو درباره نکات مختلف بود.

ورودی سالن اصلی

ورودی سالن اصلی مدیتیشن

درباره سکوت ناب گفته شده بود که این سکوت از همه نظره،‌ یعنی هم فیزیکی، هم کلامی و هم ذهنی و تک‌تک شرکت‌کننده‌ها باید طوری برخورد کنن که انگار تنها هستن و بقیه رو نمی‌بینن. روی یه تابلو هم نوشته بود که دوره از ساعت ۸ امشب شروع میشه، البته قبلش ساعت ۵ یه غذای سبک می‌دادن. پس ما می‌تونستیم تا ۸ شب حرف بزنیم ولی من حس حرف ‌زدن نداشتم. رفتم توی اتاق و به خودم گفتم از الان میشه تمرین مدیتیشن کرد. دراز کشیدم و به خودم گفتم فقط حواسم به تنفسم باشه (من هنوز هیچی از ویپاسانا و نوع مدیتیشنش نمی‌دونستم و صرفا از روی عادت که می‌دیدم خیلی‌ها میگن حواست به تنفست باشه، این تصمیم رو گرفتم). نزدیک یک ساعت دراز کشیده بودم و با چشم‌های بسته نفس‌های عمیق می‌کشیدم. بعد بلند شدم و دوباره همین کار رو تکرار کردم. البته این دفعه دیگه یک ساعت طاقت نیاوردم. دختر اهل آسیای شرقی هم میومد و می‌رفت. خیلی زود صاحب تخت کناریم هم که روش کیسه خواب بود هم دیدم. یه دختر اروپایی. وقتی اولین بار همدیگه رو دیدیم گفت اولین‌بارته؟ گفتم آره و اونم گفت منم همین‌طور.

تخت من توی اتاق

تخت من توی اتاق ۴ نفره

هر جوری بود زمان گذشت تا ساعت ۵ که زنگ به صدا اومد و رفتیم توی سالن غذاخوری. یه سری بشقاب، کاسه، لیوان و قاشق استیل روی میزها بود. هر کس یه دونه رو برمی‌داشت، می‌رفت جلوی میزی که غذا می‌دادن و بعدش همون‌جایی که بشقاب رو برداشته بود می‌نشست و غذاش رو می‌خورد. غذای سبک یه مدل بلغور شیرین بود با خوراک نخود، همراه با شیرچایی. من ترکیبش رو خیلی دوست داشتم و بهم چسبید. بعد از غذا برگشتیم اتاق‌هامون. همون داوطلب خارجی که خیلی ازش خوشم اومده بود، اومد و گفت انگار همسایه هستیم. تخت چهارم اتاقمون مال اون بود. ساعت ۵:۳۰ دوباره زنگ رو زدن، دختر اهل آسیای شرقی پرسید به نظرت باید بریم پایین، گفتم نمیدونم، ولی رفتیم. توی سالن غذاخوری اسم تک‌تکمون رو خوندن و بهمون یه کاغذ دادن که روش یه عدد و حرف داشت که نشونه جامون توی سالن غذاخوری و همین‌طور سالن اصلی مدیتیشن بود. بعد دوباره کارشون تموم شد تا ساعت ۶ که برگشتیم توی سالن غذاخوری تا بریم یه سالن دیگه که راهش از داخل غذاخوری بود. به صف شدیم و دونه دونه رفتیم نشستیم. برام جالب بود که مردها هم اون طرف سالن نشسته بودن. انقدر تأکید روی جداسازی جنسیتی زیاد بود که من اصلا انتظار نداشتم زن و مرد همدیگه رو ببینن.

کسی که به نظرم رئیس داما شرینگا بود حرف‌هاش رو شروع کرد و همه توضیحات رو به سه تا زبون نپالی، هندی و انگلیسی می‌گفت. دوباره برامون قوانین رو مرور کرد. بعد هم داوطلب‌ها رو معرفی کرد. بین ۱۱تا داوطلب آقا، یکی از کره جنوبی و یکی از سیدنی بود و توی ۴تا داوطلب خانوم، همون دختر اروپایی هم‌اتاقیم از فرانسه بود و اسمش اِلودی (Elodie)، بقیه انگار محلی بودن.

اصول ویپاسانا:

۱. شیلا (Morality) – اصول اخلاقی

۲. سمادی (mastery of Mind) – تسلط بر ذهن

۳. پانیا (Wisdom) – خِرَد

اصول اخلاقی خودش ۵تا بخش داره که همه تعهد میدن توی ده روز رعایتش کنن:

الف) کسی یا چیزی رو نکُشی.

ب) دزدی نکنی.

ج) دروغ نگی. (یکی از مهم‌ترین دلایل برای ده روز سکوت)

د) رابطه نامشروع جنسی نداشته باشی. (برای همین زن و مرد از هم جدا هستن)

ه) هیچ‌گونه ماده مخدر (از جمله تنباکو و الکل) مصرف نکنی.

اگه به این اصول نگاه کنین، چیز عجیب‌وغریبی نیستن و تقریبا همه‌شون اصول پایه اخلاقی برای همه آدم‌ها به حساب میان و چه قشنگ میشه اگه آدم بتونه همیشه رعایتشون بکنه. یکی از مهم‌ترین چیزهایی که همون اول گفته میشه اینه که توی این دوره قرار نیست تغییر دین یا گرایش یا عقیده صورت بگیره.

برنامه دوره (به استثنای روز دهم)

۴ صبح:‌زنگ بیدارباش

۴:۳۰ تا ۶:۳۰ مدیتیشن در سالن

۶:۳۰ صبحانه

تا ۸: استراحت

۸ تا ۹: مدیتیشن گروهی اول

۹ تا ۱۱: مدیتیشین

۱۱: ناهار

تا ۱۳: استراحت

۱۳ تا ۱۴:۳۰: مدیتیشن

۱۴:۳۰ تا ۱۵:۳۰: مدیتیشن گروهی دوم

۱۵:۳۰ تا ۱۷: مدیتیشن

۱۷: عصرانه

تا ۱۸: استراحت

۱۸ تا ۱۹: مدیتیشین گروهی سوم

۱۹ تا ۲۰:۳۰: سخنرانی

۲۰:۳۰ تا ۲۱: مدیتیشین برای دستورالعمل بعدی

۲۲: زنگ خاموشی و خواب

ساعت ۸ شب که زمان شروع رسمی دوره بود، همه رفتیم به سالن اصلی و اونجا طبق شماره‌ای که بهمون داده بودن نشستیم. سالن جالبی بود. دایره شکل که از وسط بین زن و مرد تقسیم شده بود. بالشت‌های مخصوص نشستن مرتب چیده شده بودن و کنار هر کدوم یه پتو هم قرار داشت (از روز بعد می‌دیدم آدما دونه دونه درخواست یه بالشتک کوچیک می‌کنن که مخصوصا برای دنبالچه استفاده کنن ولی من هیچ وقت نیازی حس نکردم). اگر کسی مشکل کمر داشت (احتمالا مشکل خیلی خیلی حاد) یه پشتی کوچیک برای بالشتکش بود و در حد یکی دو نفر هم روی یه چیزی شبیه صندلی ولی با ارتفاع خیلی خیلی کم می‌نشستن. هر ردیف با یه حرف انگلیسی مشخص شده بود. هر طرف هم دوتا معلم مرد و زن بودن و دقیقا وسط، یه صندلی دوتایی خالی قرار داشت. من یه جا چشمم به لیست شرکت‌کننده‌ها افتاده بود و می‌دونستم حدود ۶۵تا خانوم هستیم و حداقل همین تعداد هم مرد بود. یعنی توی سالن حداقل ۱۳۰ نفر نشسته بودیم. و بین این همه آدم، یه تعداد بودن که ظاهرا سرما خورده بودن و خیلی عطسه و سرفه می‌کردن!

یکی از معلم‌های مرد میکروفون دستش بود و شروع به صحبت کرد و یه سری توضیحات داد.  بعد صدای یه آدمی رو پخش کرد که لحظه اول برای من خیلی عجیب بود: آخه انگار داشت یه دعایی می‌خوند که من حتی نمی‌دونستم به چه زبونیه (می‌دونستم هندی یا نپالی نیست) و صداش شبیه ناله بود :)))) نگم براتون که چقدر تعجب کردم و حتی یکم توی ذوقم خورد. ولی خب صبر کردم تا ببینم قضیه چیه.اون شب ما روش آناپانا رو یاد گرفتیم که فقط قرار بود تنفسمون رو نظاره بکنیم، اونم تنفس کاملا طبیعی، نه مثلا نفس کشیدن عمیق. ساعت ۹ هم رفتیم که بخوابیم.

روز ۱

صبح ساعت ۴ با صدای زنگ بیدارباش بلند شدیم. نفر اول اِلودی از رختخواب بیرون اومد و بعد دونه دونه رفتیم دستشویی و آماده برای روز اول. ساعت ۴:۲۰ زنگ مدیتیشن به صدا دراومد و تا ۴:۳۰ همه داخل سالن بودن. شالم رو دورم پیچیدم و رفتم واسه دو ساعت مدیتیشن. اصلا جای سؤال نیست که تمام مدت ذهنم برای خودش می‌چرخید،‌ ولی کل دوساعت چشم‌هام رو باز نکردم و وقتی زنگ صبحانه رو زدن حسابی به خودم افتخار می‌کردم. رفتیم برای صبحانه و باید بگم خیلی جامع بود. چون غذاهای تمام روزها یادم نیست، یه کلیتی میگم: یه نوع خوراک سفت (مثلا بلغور)، یه کاسه خوراک آبکی (مثل همون نخود، ماش)، شیر و کورنفلکس، شیرچایی، تست مربا و بیسکوییت. میگن هر چقدر می‌خوای می‌تونی بخوری،‌ ولی اسراف نکن! بعد از صبحانه معمولا یک ساعت وقت بود و من اکثر روزها ترجیح میدادم توی محوطه قدم بزنم، با اینکه مخصوصا از روزهای بعد خیلی خوابم می‌اومد،‌ ولی می‌دیدم احتمالا کسل می‌شم و بعدش سر مدیتیشن بعدی هم حال ندارم.

محل قدم زدن

محل قدم زدن

بعد از مدیتیشن دوساعته اول خیلی خوشحال بودم، ولی تازه از ساعت ۸ که شروع کردیم به مدیتیشن‌های بعدی،‌ سختی کار مشخص شد و هر چی جلوتر می‌رفتیم درد فیزیکیِ نشستن و عدم تمرکز ذهن بیشتر و بیشتر می‌شد. ضمنا بگم که لازم نبود مدل خاصی (مثلا لوتوس) بشینیم، ولی راحت‌ترین پوزیشن و متداول‌ترینش چهارزانو بود و کلا اجازه داشتیم پوزیشنمون رو تغییر بدیم، با این حال درد خیلی زیاد بود. هر بار که بین مدیتیشن‌ها در حد ۵ دقیقه بیرون می‌اومدیم،‌ من فقط به حجم دردی که می‌کشیدم فکر می‌کردم و همش فکر می‌کردم چه جوری قراره ده روز دووم بیارم!

ساعت ۱۱ زنگ ناهار رو زدن. ناهار هم همیشه خیلی مفصل بود و تنوع غذاها واقعا زیاد بود: برنج، نون چاپاتی، یه مدل خوراک سوپ‌طور، انواع سبزیجات آب‌پز، گاهی ماست و حتی گاهی دسر.

همون روز اول معلم‌ها تک‌تکمون رو صدا زدن و پرسیدن که وضعیت چطوره. این روال هم تقریبا یک روز در میون انجام می‌شد. من همیشه همراه هم‌اتاقی اروپاییم می‌رفتم پیش معلم و اسمش رو یاد گرفته بودم: آدِلا (ایرانیزه‌اش میشه عادله). ملاقات با معلم در حد پنج دقیقه بود. می‌پرسید مدیتیشنت چه جوری بوده و همیشه تأکید می‌کرد که اگه سؤالی دارین می‌تونین بیاین بپرسین و آخری هم در حد دو دقیقه با هم مدیتیشن می‌کردیم.

از حدودای ظهر یه دردی توی گلوم حس می‌کردم که همش به خودم می‌گفتم شاید به خاطر حرف نزدنه. اما نخیر، سرما خورده بودم. خوشبختانه اصلا سنگین نبود و به نظر خودم به چند دلیل، از جمله آمادگی جسمی خوب بدنم، غذاهای مقوی و دمنوشی که از همون شب اول تا آخرین شب، درست قبل از خواب بهمون می‌دادن و همین‌طور فضای مثبت اونجا، تقریبا راحت ردش کردم و با اینکه نگران بودم اگه گلوم چرک کنه و نیاز به آنتی‌بیوتیک داشته باشم چه باید کنم، اصلا به اینجاها نرسیدم. فقط به غیر از گلودرد، آبریزش بینی قسمت سخت ماجرا بود، مخصوصا واسه من که ۳۲ سال از دهان نفس می‌کشیدم و اینجا داشتم تقریبا برای اولین بار برای بلندمدت سعی می‌کردم همش با بینی نفس بکشم، گرفتگی بینی گاهی خیلی اذیت‌کننده می‌شد. این سرماخوردگی تا روز ششم کامل خوب شد.

روز اول بعدازظهر یه جوری خسته شده بودم که یادمه از ساعت ۳ نه‌تنها نمی‌تونستم روی تنفسم تمرکز کنم،‌ بلکه ذهنم از بس فکر کرده بود خسته شده بود و عملا از کار افتاده بود. زنگ ساعت ۵ یه جورایی نجات‌بخش بود. چون از ساعت ۱ تا ۵ تقریبا فقط سه تا پنج‌دقیقه استراحت داشتیم و من قشنگ فکر می‌کردم دیگه نمی‌کشم. عصرونه همیشه ثابت بود: یه کاسه برنجک و بادوم‌زمینی، شیرچایی یا شیر یا دمنوش (به انتخاب خودت که من همیشه شیرچایی می‌خوردم)، ترکیب دو مدل میوه (موز، نارنگی، نصف سیب). یه چیز جالب واسه من زمان‌هایی بود که سیب داشتیم و اون نصف سیب خودش دو قسمت شده بود و تا جایی که من دیدم دوتا تیکه سیب متفاوت رو کنار هم می‌ذاشتن. نمی‌دونم چرا!

بعد از مدیتیشن ۶ تا ۷، گفتن باید بریم واسه سخنرانی (Discourse که میشه گفت خطابه، ولی من این معادل رو بیشتر دوست دارم). سخنرانی توی همون سالنی بود که شب قبل واسه معارفه اومدیم. البته از اینجا به بعد، سالنِ سه‌تا زبون فرق می‌کرد. ما برای انگلیسی می‌رفتیم. سالن اصلی زبان هندی بود و یه سالن دیگه که من هیچ وقت ندیدمش واسه زبان نپالی بود. برام جالب بود که تعداد زیادی واسه زبان انگلیسی می‌رفتیم در حالی که در ظاهر فقط چهارتا خارجی بودیم و حدس می‌زدم بقیه شاید هندی باشن، ولی آخه چرا به جای زبان هندی می‌اومدن اینجا؟ (جوابش رو روز دهم پیدا کردم)

حالا سخنرانی چی بود؟ صحبت‌های استاد بزرگ، گوئنکا (Goenka)، کسی که ویپاسانا رو اول توی هند و بعد توی کل دنیا احیا کرده بود رو به شکل ویدئو می‌دیدیم. و خب تازه فهمیدم اون صدای نامأنوس دیشب مال کی بوده و راستش با دیدنش عجیب ازش خوشم اومد. و حرف‌هایی که زد، مثل آبی روی آتیش بود. وقتی حالمون رو توصیف کرد که همه چقدر از نظر فیزیکی تحت فشار بودیم و ذهمون چقدر سرکش بود، اصلا راحت شدم. توی حرف‌هاش گفت روز دوم و ششم سخت‌ترین روزها هستن. ولی برای من بدون شک روز اول سخت‌ترین روز بود.

محور سخنرانی‌ها معمولا توضیح درباره روش و چرایی این مدل مدیتیشن و رفع ابهام‌هاست، ولی گوئنکا خیلی زیاد از بودا داستان تعریف می‌کرد و یه شوخ‌طبعی قشنگی داشت که حال من یکی رو حسابی جا می‌آورد. از اون روز به بعد، من لحظه‌شماری می‌کردم که ساعت ۷ بشه و بشینیم پای صحبت‌هاش. خیلی جاها هم حرف‌هاش درباره همون اصول اخلاقی اولیه بود و چقدر از عشق و دوست‌داشتن حرف زد. 

روز ۲ و ۳

دو روز بعدی همچنان پرچالش ولی راحت‌تر از روز اول بودن. هر روز یکم مدل مدیتیشنمون دقیق‌تر و متمرکزتر می‌شد. مثلا از فقط تمرکز روی تنفس، رسیده بودیم به تمرکز روی بینی و قسمت بالای لب و دقت می‌کردیم که چه چیزهایی حس می‌کنیم. آخرین مرحله تمرکز فقط روی قسمت بین لب بالا و بینی بود. توی ساعت‌های مختلف وسط روز (۹ تا ۱۱) و (۳:۳۰ تا ۵) معلم‌ها با بچه‌ها حرف می‌زدن و گاهی اعلام می‌کردن که میشه بریم توی اتاق‌هامون مدیتیشن کنیم که من فقط روز دوم رفتم توی اتاق و بعد از اون همیشه ترجیح دادم همه مدیتیشن‌هام توی سالن باشه، چون هم جو بهتری داشت و مجبور بودی مدیتیشن کنی و هم شرایط نشستنم از اتاق و روی تخت راحت‌تر بود.

روز ۴

روز چهارم روز مهمیه و بهش می‌گن روز ویپاسانا. بعد از ناهار برنامه یکم متفاوت بود و بعد از مدیتیشن گروهی، دو ساعت دستورالعمل ویپاسانا رو داشتیم و هیچ کس حق نداشت از سالن بره بیرون. اون دو ساعت سخت و در عین حال جالب بود. حالا دیگه قرار بود به جای تنفس، کل بدنمون رو نظاره کنیم و از سر تا پا،‌ دونه دونه همه جای بدن رو تحت نظر بگیریم و ببینیم چه چیزهایی حس می‌کنیم. حس (sensation) هر چیزی می‌تونه باشه، از گزگز گرفته، تا لرزش، گرمی و سردی، درد، در واقع هر چیز فیزیکی. و تو فقط و فقط باید نظاره‌گر باشی و تلاش کنی نه از اون درد اجتناب کنی نه دنبال حس خوبی باشی. (اینا درس‌های مهم ویپاساناست که آخری ازشون یه جمع‌بندی می‌گم). ضمنا مثل آناپانا، هر روز یه چیزی به دستورالعمل اضافه می‌شد. مثلا اول تیکه تیکه از سر تا پا بود، بعد از پا به سر، بعد حس یه جریان، بعد مشاهده کل بدن به طور همزمان و غیره.

یه چیزی هم سر قضیه مدیتیشن گروهی ازمون خواستن: Strong Determination (من ترجمه کردم عزمِ جزم) یعنی یه جور تعهد درونی به خودت می‌دی که توی سه‌تا ساعت مدیتیشن گروهی روزانه (صبح، ظهر و شب) تا حد امکان ثابت بشینی، پوزیشینت رو تغییر ندی و مخصوصا چشم‌هات رو باز نکنی، دست و پات رو هم تکون ندی. البته تأکید می‌کنن که قرار نیست خودت رو شکنجه کنی و وقتی دیدی درد غیرقابل‌تحمله یه کوچولو تکون بخور. بعد از این آموزش‌ها، اولین مدیتیشن گروهی همون شب بود و خیلی خیلی خیلی سخت گذشت، ولی من با خودم عهد کردم توی این زمان هر جور شده دووم بیارم. و توی بار اول، حجم تکونم خیلی کم بود، ولی زانوهای من قبلا آسیب دیدن بودن و اینجا هم بیشترین فشار روی زانوهام بود و یه جای خنده‌دار قوزک پای چپم بود که چون زیر فشار قرار می‌گرفت، یه موقع‌هایی حس می‌کردم الانه که از دست بره و بیفته :)))

از روز چهارم انگیزه من برای سه ساعت مدیتیشن گروهی عجیب زیاد شد و یه جوری مشتاق بودم زودتر این ساعت‌ها برسن تا خودم رو به چالش بکشم. شاید یکم مازوخیستی هم بود، ولی اینکه بتونی درد شدیدی رو تحمل کنی و یه ساعت رو دووم بیاری، بعدش خیلی حس خوبی بهت میده.

روز ۵

البته که فشار روانی تحمل درد رو نمیشه انکار کرد. روز پنجم خیلی بهم فشار اومد و بعد از مدیتیشن گروهی آخر که می‌خواستیم بریم واسه سخنرانی، یادمه از شدت درد کلافه شده بودم و وقتی نشستیم تا ویدئو رو برامون بذارن، یه پوزخند بزرگ روی لبم بود. آخه حرف‌های گوئنکا همیشه اینطوری شروع می‌شد که «روز فلان تموم شد، فلان روز دیگه باقی مونده» و من یه جورایی عصبانی بودم که این همه درد می‌کشیم و اصلا از حجمش کم نمیشه. ولی امان از این مرد بزرگ و حرف‌هاش که به پنج دقیقه نرسید یه جوری با طنز دوباره آرومم کرد که خودم باورم نمی‌شد.

روز ۶

از اول صبح یه نگرانی داشتم که پریود بشم. منم روز اول انقدر درد می‌کشم که حتما باید یه قرص بخورم. حالا اینجا وسط دوراهی بودم، هم نمی‌خواستم از شدت درد به حالت تهوع بیفتم هم دوست نداشتم قرص روی مدیتیشنم مخصوصا گروهیه تأثیر بذاره و دوست داشتم حداقل یکی دو ساعتی باهاش فاصله داشته باشه. با این نگرانی یه ژلوفن چهارصد گذاشتم توی جیب شلوارم و روز رو شروع کردم.

قبل از ظهر یه اتفاق جذاب برام افتاد. زمان مدیتیشن فردی بود و من یهو یه جریان سیال توی بدنم حس کردم. (این جریان رو به مرور حس می‌کنی ولی اون موقع هنوز توی دستورالعمل‌ها چیزی ازش نگفته بودن) دیدم اون نظاره‌گری تیکه‌تیکه که روی بدنم داشتم انقدر روون شده که دوست دارم همش خودم رو نظاره کنم و این روند رو همین‌طور ادامه بدم. البته یکم درد داشتم، ولی در کل لذتبخش بود.

قشنگش اینجا بود که اصلا دل و کمرم درد نگرفت، حالا نمی‌دونم از تأثیر مدیتیشن بود یا انقدر جاهای دیگه‌ام درد می‌کرد که این درد اصلا به چشمم نیومد و اون قرص هیچ وقت خورده نشد.

همچنان مدیتیشن‌های گروهی سخت بود و پر درد ولی من کم نمی‌آوردم و با تمام وجود درد وحشتناک زانوهام رو تحمل می‌کردم.

روز ۷

خبری از اون حس قشنگ روز قبلی نبود و باید تمرین می‌کردی که واسش اشتیاق نداشته باشی و اصلا آسون نبود. اون روز صبح معلم من و آدلا رو صدا زد و من یکم سوال پرسیدم ولی حس کردم اونطوری که باید بهم جواب نمیده و انگار ترجیح میده از سؤال‌ها بگذره. از طرفی توی مدیتیشن گروهی‌های روز هفتم حجم دردم تازه تشدید شده بود و یه جا متوجه شدم انقدر برای تحمل درد بهم فشار میاد که ناخودآگاه دارم دندونام رو به هم فشار میدم و ممکنه دندونم بشکنه. یهو نگران شدم که نکنه اینقدر دارم نسبت به تکون نخوردن مقاومت می‌کنم، یه موقع به خودم آسیب بزنم (هم سر دندون و هم زانوهام که وقتی از سر مدیتیشن بلند می‌شدم انقدر تق و توق می‌کردن که با خودم می‌گفتم هر لحظه ممکنه خالی کنن و دیگه نتونم راه برم)!

بعدازظهر روز هفتم یه تجربه جدید داشتیم: یه تعدادمون رو فرستادن بریم توی سلول‌های انفرادی مدیتیشن کنیم. این سلول‌ها دورتادور ساختمون اصلی دایره‌شکل هستن و تنها میری داخلشون، توشون دوتا بالش بزرگ و کوچک واسه نشستن هست و حتی می‌تونی چراغ رو هم خاموش کنی. تجربه متفاوتی بود، من دوستش داشتم ولی در عین حال یهو پر از شک و تردید به همه کارهایی که می‌کردیم شده بودم و همون نگرانی از آسیب به خودم راحتم نمی‌ذاشت. فکر نکنم لازم باشه بگم که این همه حس عجیب و غریب فقط تا ساعت ۷ طول کشید و بعد از حرف‌های گوئنکا باز هم آروم شدم.

اون شب یه اتفاق دیگه هم برام افتاد. آخر حرف‌های گوئنکا درباره دوست داشتن آدم‌ها بود و اینکه هر جایی که ما ناراحت می‌شیم یا حس منفی داریم، آخرش برمی‌گرده به درونِ خودمون. حرف تازه‌ای نبود، ولی یه تلنگر بزرگ واسه من به حساب می‌اومد. نزدیک ۴ ماه بود که از دست یه دوست خیلی نزدیک حسابی دلخور بودم، انقدر که دیگه اصلا اون رو دوست خودم نمی‌دونستم! در طول دوره هم بارها شده بود که این ناراحتی یادم اومده بود، هی با خودم فکر می‌کردم وقتی دوره تموم بشه برم یه سری حرف‌ها رو بهش بزنم و هر بار کلی حس بد در درونم داشتم و می‌دیدم از حجم خشم و ناراحتیم کم که نشده، انگار بهش اضافه هم شده. اون شب بعد از سخنرانی، مثل همیشه که حدود ده دقیقه فرصت داشتیم و منتظر می‌موندیم تا سخنرانی زبان هندی که یکم طولانی‌تر بود تموم بشه، رفتم نشستم روی یه نشیمنی که وسط چمن و منظره مقابلش کاتماندو بود. به اون دوست فکر کردم و همزمان با مرور حرف‌های گوئنکا، رفتم سراغ ریشه‌های درونی ناراحتیم و یکم یاد چیزهایی افتادم که توی دوره‌های روانشناسی درباره عقده یاد گرفته بودم. یهو جرقه‌ای توی ذهنم زد و انگار ریشه رو پیدا کردم. اشک توی چشم‌هام جمع شد و یه دفعه به یه آگاهی رسیدم. شاید باورش سخت باشه ولی همون لحظه دلخوریه ناپدید شد و تا امروز که دارم این متن رو می‌نویسم دیگه برنگشته و حتی وقتی از دوره برگشتم دیدم بهم پیام داده، خیلی راحت بدون هیچ کینه‌ای جواب دادم و دیدم دیگه لازم نمی‌بینم کلی حرف نگفته رو بهش بزنم!

محل نشستن

نشیمنی که شب هفتم و هشتم با کلی تحول برام همراه بود

روز ۸

مدیتیشن گروهی اول صبح بی‌نظیر بود! برای اولین بار طی سه روز گذشته، هیچ، تأکید می‌کنم هیچ دردی توی پاهام حس نکرده بودم و جریان سیال توی کل بدنم می‌چرخید. اصلا یک ساعت که تموم شد غصه‌ام گرفت و وقتی برای پنج دقیقه استراحت اومدیم بیرون، برای اولین بار یه لحظه با خودم گفتم کاش دوره تموم نشه! درسته که بهت می‌گن همه چیز ناپایداره و نباید روی چیزی گیر کرد و اشتیاقش رو داشت و منم در طول مدیتیشن این موضوع یادم بود، ولی واقعا نمی‌تونستم اون حس قشنگ رو نادیده بگیرم. و خب جالبیش اینه که توی مدیتیشن‌های بعدی باز به اون حس نرسیدم و یکم سختی داشتم. ولی جالبه کلا جای دردم عوض شد و از اون روز به جای پاهام، درد رو بیشتر توی پشتم و کمرم حس می‌کردم.

هشتم شب، دوباره گوئنکا از دوست‌داشتن آدم‌ها حرف زد و من این‌بار رفتم سراغ یه ناراحتی کهنه و قدیمی، از یه آدم مهم تو زندگیم، کسی که نسبتا خیلی بهم نزدیکه و شاید بشه گفت از روزی که به دنیا اومدم نقش پررنگی توی زندگیم داشته، ولی هر از گاهی کل ناراحتی‌های گذشته‌ام رو می‌اومد و مخصوصا این اواخر اصلا رابطه خوبی باهاش نداشتم. نمی‌دونم، شاید چون وقتی توی محیط مستعد هستی، آماده‌تری که یه سری چیزهای پیچیده رو خیلی راحت‌تر حل کنی و این اتفاق برای من افتاد. اون شب هم دقیقا مثل شب قبل رفتم همون نقطه نشستم و به اون آدم فکر کردم، به ریشه عصبانیتم و سعی کردم درکش کنم. ظاهرا که تا حد زیادی حل شد و فعلا از اون حجم خشم تلنبار شده، خبری نیست!

روز ۹

روز نهم رو با یه ذهنیت مثبت حسابی شروع کردم، چون دیگه تعداد مدیتیشن‌های گروهی به شماره افتاده بود و فکر می‌کردم از فردا ساعت ۱۰ صبح که سکوت تموم میشه، کلا دیگه مدیتیشن نداریم (که البته اشتباه فکر می‌کردم). نشستم توی مدیتیشن گروهی صبح، ولی چشمتون روز بد نبینه، به طرز عجیبی دردناک و سخت بود و بازم، با اینکه نباید حس منفی بگیری، یه لحظه‌هایی این فکر از ذهنت رد می‌شد که چرا اینطوری شد؟! ولی تمام تلاشم رو کردم که همچنان از بقیه مدیتیشن‌ها لذت ببرم و واقعا هم گروهی بعدی خیلی خوب و گروهی شب هم نسبتا خوب بودن.

روز ۱۰

می‌دونستیم امروز تا ساعت ۱۰ صبح روال مثل همیشه است، ولی چیزی درباره بقیه روز نمی‌دونستیم. مدیتیشن گروهی صبح رو با این فکر که آخریه، نشستم و خوب بود. صبحانه امروز مفصل‌تر از همیشه بود و بهمون مومو (Momo)، غذای نپالی خوشمزه رو دادن. بعد قرار بود یه مدیتیشن جدید یاد بگیریم به اسم مِتّا، که در واقع استفاده از اون جریان سیالی که حس می‌کردیم در جهت خیرِ همه هستی بود. یه جورایی مثل طلب خیر. این مدیتیشن خیلی کوتاه‌تره و در واقع از این به بعد آخر هر ویپاسانا چند دقیقه‌ای بهش اختصاص داده می‌شد. و تمام! نمی‌تونم حال اون لحظه‌ام رو توصیف کنم. به طرز عجیبی احساساتی شده بودم و هیجان بود که فوران می‌کرد. اومدیم بیرون و تمام داوطلب‌ها به صف ایستاده بودن و به هم ادای احترام کردیم. سکوت به پایان رسید و فقط باید توی سالن اصلی و سال‌های دیگه همچنان سکوت کامل رو رعایت می‌کردیم. حتی گفتن زن و مرد می‌تونن با هم حرف بزنن، ولی هیچ‌گونه تماس فیزیکی نباید باشه. آدم‌ها به محض خروج از سالن شروع کردن به خوش‌وبش با هم و بغل کردن همدیگه، ولی من فقط رفتم یه جا تو آفتاب ایستادم، چشم‌هام رو بستم و گذاشتم اشک‌هام سرازیر بشه. شاید هیچ کس اینو ندونه، ولی من از اون آدم‌هام که به سختی اشکم درمیاد و خیلی اوقات حسرت یه گریه حسابی به دلم مونده. حتی بعد از جدایی، هیچ وقت نشد انقدر رها بشم که زار زار گریه کنم. و خب، اون لحظه برای من غنیمت بود، با اینکه شاید فقط ۵ قطره اشک بود، حس کردم چقدر بهش نیاز دارم و ناراحتم که باز سریع جلوی خودم رو گرفتم که بقیه نیان بگن چته. اولین نفر با آدلا حرف زدم که این همه مدت حکم دوتا دوستِ ساکت رو داشتیم، چون تقریبا همیشه کنار هم بودیم، چه توی اتاق، چه توی سالن مدیتیشن، چه موقع صحبت با معلم و چه موقع غذا خوردن. خیلی کوتاه حرف زدیم و رفتیم سمت اتاق‌هامون. توی راه‌پله‌ها یکی از داوطلب‌ها ایستاده بود. رفتم سمتش که ازش تشکر کنم،‌ ولی همچنان پر از هیجان بودم و وقتی حرف می‌زدم صدام می‌لرزید. بهش گفتم که چقدر الان احساساتی هستم و برگشت گفت دلت واسه دوستات و خانواده‌ات تنگ شده؟! و من توی دلم پوزخندی زدم و با خودم گفتم کاش بدونی الان فقط دلتنگ این دوره‌ای هستم که تموم شده. توی اتاق کار خاصی نداشتیم و دوباره یکم با آدلا حرف زدیم و بعد رفتیم بیرون.

حرف‌های آدلا برام جالب بود. قبلا یه بار اومده بود نپال و یه دوره یوگا رو گذرونده بود و رِیکی کار می‌کرد. می‌گفت تا خودِ روز نهم توی شک و تردید بوده، خیلی به این فکر می‌کرده که اینجا چی کار می‌کنه و همش با خودش درگیر بوده که بره یا نره، و غذاهای خوشمزه اینجا یه دلیل موندنش بود 🙂

وقتی رفتیم جلوی سالن مدیتیشن، دیدیم تابلوی برنامه امروز رو جلوی سالن گذاشتن و در کمال تعجبِ من، مدیتیشن‌های گروهی سر جاشون بودن. ولی مثلا تا ۱۱ که کاری نداشتیم و می‌تونستیم بریم برای اعانه دادن. بعد می‌رفتیم ناهار، ساعت ۱:۳۰ می‌رفتیم سالن سخنرانی. بعد از مدیتیشن گروهی ظهر، یک ساعت یه نمایشگاه کتاب بود، ساعت ۵ عصرونه و مدیتیشن گروهی عصر و سخنرانی هر روز هم که مثل سابق بود.

توی اتاق که برگشتیم سر صحبت رو با الودی هم باز کردیم. ازش پرسیدم چندبار دوره شرکت کرده که گفت ۳ بار ویپاسانا، یه بار یه دوره ده روزه دیگه و ۳ بار هم داوطلب شده. ظاهرا کلا کارش این بود که بره توی مرکزهای مختلف. قبل از نپال هند بود و بعدش هم احتمالا برمی‌گشت هند. دوره‌های ویپاساناش رو هم توی ژاپن و اسرائیل و هند نشسته بود! اون یکی هم‌اتاقی‌مون هم که دختری از آسیای شرقی بود اومد و فهمیدیم اهل سنگاپوره.

ناهار روز آخر هم عجیب باشکوه بود و البته من قبلا از لیلا شنیده بودم که روز آخر خیلی تحویلت می‌گیرن و انقدر تنوع زیاد بود که من هر چقدر سعی کردم از همه غذاها خیلی کم بخورم، آخرش داشتم منفجر می‌شدم.

اعانه یه چیز کاملا اختیاریه و هر کس هر چقدر بخواد می‌تونه کمک کنه. و علت اینکه تا قبل از پایان دوره از هیچ کسی که بار اولش باشه که شرکت کرده پولی قبول نمی‌کنن، اینه که می‌خوان آدم‌ها واقعا تجربه کنن و بعد با میل قلبی کمک کنن. من که با کمال میل حاضر بودم یه مقدار پول بدم، ولی مشکلم این بود روزی که اومدم اینجا، پول زیادی همراهم نبود و به جز یکم پول، یه ۱۰۰ دلاری برام باقی مونده بود. با آدلا رفتیم واسه اعانه که اتفاقا توی قسمت آقایون بود. یه خانوم فرانسوی پشت میز نشسته بود. پرسیدم می‌تونه ۱۰۰ دلاریم رو خرد کنه که جوابش منفی بود. در نتیجه دوتا ۵ دلاری که ته کیفم داشتم رو بهش دادم و به خودم قول دادم در اولین فرصت هر جا که تونستم دوباره اعانه بدم (اگر پولم خرد می‌شد، بین ۳۰ تا ۵۰ دلار کمک می‌کردم).

ظهر که رفتیم سالن سخنرانی، اول یه فایل صوتی از گوئنکا برامون گذاشتن درباره اهمیت اینکه بیایم و داوطلب بشیم و من مصمم‌تر از قبل شدم که برگردم. بعد هم یه مستند خیلی جالب درباره تأثیر ویپاسانا توی زندان‌های هند و روی زندانی‌ها برامون پخش کردن که بی‌نظیر بود و باز آخرش اشکمون دراومد 🙂

توی وقت آزادمون یکی دونفر اومدن سراغ من و آدلا و سر صحبت رو باز کردن. اتفاقا اکثرشون همونایی بودن که باهامون می‌اومدن واسه سخنرانی انگلیسی و من فرصتی پیدا کردم تا بپرسم اهل کجان. جواب جالب بود: همه نپالی بودن! ولی می‌گفتن انگلیسی براشون راحت بوده و به نظرشون سخنرانی هندی خیلی طولانی‌تر بود! من که درکشون نکردم، چون یکی از حسرت‌هام این بود که هندی بلد نبودم و مطمئن بودم شنیدن حرف‌های گوئنکا به زبان اصلی خودش خیلی جذابتره. دیگه یکم با هم حرف زدیم. همه از دم فکر می‌کردن من نپالی باشم و این قضیه تا لحظه آخری که مرکز رو ترک کنم ادامه داشت و هر کی منو می‌دید همین رو بهم می‌گفت! از بین این جمع نپالی، یکیشون ساکن سیدنی بود، یکی دیگه ساکن آمریکا،

سر مدیتیشن گروهی شب که باز فکر می‌کردیم آخریه، من حسابی توی ویپاسانا عمیق شدم و سعی کردم خیلی دقیق‌تر بدنم رو نظاره کنم و انصافا کیف کردم. حتی آدلا هم می‌گفت مدیتیشنش خیلی باکیفیت بوده. شب و بعد از سخنرانی فهمیدیم که فردا صبح هم باز باید ۴ صبح بیدار بشیم و تا قبل از ۶:۳۰ همچنان مدیتیشن و البته سخنرانی آخر رو داریم.

روز ۱۱

روزِ پس از آخر هم به هر شکلی بود ۴ بیدار شدیم. من روزهای اول خیلی راحت‌تر بیدار می‌شدم ولی رفته‌رفته هی بیدار شدن سخت‌تر می‌شد، شاید چون کلا ۶ ساعت هم نمی‌خوابیدیم و هی به کمبود خوابمون اضافه می‌شد. با این دید نشستم توی مدیتیشن که ممکنه حداقل یک ساعت طول بکشه ولی به نظرم کمتر و در حد نیم‌ساعت بود و بعد رفتیم که سخنرانی آخر رو گوش بدیم. و من مملو از هیجان بودم. آخرهای صحبت‌های گوئنکا بی‌اختیار اشک می‌ریختم، به‌خصوص وقتی درباره ادای دِینمون به خودش حرف زد و گفت تنها خواسته‌اش اینه که هر بار مِتّا (همون مدیتیشین کوتاه طلب خیر) می‌شینیم، به یادش باشیم. این دفعه راحت‌تر گذاشتم اشک‌هام سرایز بشه، فقط بدبختی این بود که برخلاف همیشه، دستمال توی جیبم نبود و یه نیمچه دستمالی که دستم بود، خیسِ خیس شده بود. بهمون گفته بودن بعد از سخنرانی بدون حرف برگردیم سالن سخنرانی اصلی که به زبان هندی هنوز ادامه داشت و اونجا چون ویدئو هم متفاوت بود، لحظات آخر گوئنکا همراه با همسرش از تصویر خارج می‌شد و من مثل ابر بهار اشک می‌ریختم. دلیلش؟ واقعا دقیق نمی‌دونم، ولی شاید بیشتر از همه اشک شوق و شکرگزاری واسه این تجربه ناب و دلتنگی شدید برای تموم شدنش بود.

صبحانه روز آخر برخلاف روز دهم که زیادی مجلل بود، اتفاقا خیلی ساده و دقیقا همون عصرونه‌ای بود که روز صفر بهمون داده بودن و من چقدر خوشحال شدم که پایان شبیه آغاز بود. بعد از صبحانه می‌شد دید که همه دارن بدو بدو وسایلشون رو جمع می‌کنن که برن،‌ ولی ما سه تا خارجیِ هم‌اتاقی که قرار گذاشته بودیم بریم محله تامل (Thamel) و با هم یه قهوه بخوریم، با خیال راحت مشغول جمع کردن وسایل و نظافت شدیم. اتاق رو جارو زدیم و ملافه‌هامون رو آبکشی کردیم.

تقریبا هیچ کسی توی مجموعه باقی نمونده بود و ماها که موبایل‌هامون رو تحویل گرفته بودیم، یکم عکس و فیلم از فضا گرفتیم و می‌خواستیم با خیال راحت یه تاکسی بگیریم که گفتن اتوبوس رایگان از دم مرکز میره تا تامل. رفتیم کافه‌ای که آدلا می‌شناخت و قهوه و چایی و براونی با قیمت‌های خیلی خوب سفارش دادیم و سه ساعتی مشغول صحبت بودیم. نکته جالب وجه اشتراک‌هایی بود که توی تجربیات ده روزه‌مون به چشم میومد. اینکه همه‌مون بار اولی که صدای گوئنکا رو شنیدیم جا خوردیم و حتی خوشمون نیومد. یا کلمات انگلیسی توی صحبت‌های گوئنکا واسه همه‌مون سخت بود، حتی دختر سنگاپوری که حدس می‌زنم زبان اولش انگلیسی بوده باشه. یا نتونسته بودیم با معلم‌ها ارتباط برقرار کنیم. یکم هم از مشاهداتمون برای هم تعریف کردیم. اینکه کی دوره رو ترک کرد، کی قوانین رو می‌شکست. بعد هم یه عکس یادگاری گرفتیم و هر کس رفت که مسیر زندگیش رو ادامه بده…

بعد از ویپاسانا:

روز دهم که سکوت رو شکستیم، وقتی دیدم خیلی از آدم‌ها ظاهرا از تجربه‌شون اونقدر لذت نبردن، منم سعی می‌کردم تجربه‌ام رو خیلی عادی جلوه بدم و از اون همه قشنگی نگم، ولی واقعیت اینه که به نظرم ویپاسانا دقیقا برای من بود. با اینکه وقتی یه چیز خوبی رو تجربه می‌کنی، دوست داری به بقیه هم پیشنهاد بدی و من بارها یاد یه سری آدم‌ها افتادم که شاید با این روش زندگیشون متحول بشه، باید بگم به نظرم ویپاسانا برای همه نیست و به جِد معتقدم اگر قرار باشه تجربه‌اش کنین، یه جوری همه چی دست به دست هم می‌ده که سر راهتون قرار بگیره و البته خیلی‌ها هم میان ویپاسانا و حتی از این ده روز تعریف هم می‌کنن، ولی فقط براشون یه دوره موقته. برای من، شاید باورش سخت باشه، ولی فعلا به یه اصل توی زندگیم تبدیل شده و میترایی که قبلا کلا مدیتیشن نمی‌کرد، حالا روزی دو ساعت (یک ساعت صبح و یک ساعت شب) ویپاسانا می‌شینه. اگر هم فکر می‌کنین آسونه که سخت در اشتباهین، چون نه‌تنها دیگه شرایط مثل اون ده روز ایدئال نیست و ذهن دوباره وحشتناک شلوغه، بلکه سبک زندگی من، که خیلی اوقات فضای خصوصی کاملی ندارم کار رو دشوارتر می‌کنه، ولی به هر ترتیب تا الان که تقریبا یک ماه از پایان دوره گذشته، سعی کردم این عادت رو حفظ کنم. چیزی که شاید خیلی‌ها انتظارش رو نداشته باشن اینه که من به زودی (اول سال میلادی جدید) میرم که توی یه دوره ویپاسانا توی همون مرکز داما شرینگا داوطلب بشم. راستش اینه که آدم حتی می‌تونه به همین فضاها هم معتاد بشه و دلش بخواد همش برگرده، هر چند عملا برای بلندمدت امکان‌پذیر نیست، چون حداقل برای من بخش زیادی از زندگیم با ارتباط با دنیای بیرون و فضای مجازی می‌گذره.

بعد از ویپاسانا زیاد پیش اومد به آدم‌ها بگم که این دوره رو گذروندم و واکنش‌ها معمولا پر از شگفتی و کنجکاوی بوده. یه بار هم یه دختر نپالی رو دیدم که می‌خواست به زودی بره ویپاسانا توی پخارا. و مهم‌تر از همه، آشنایی من با محدثه که داستانش رو توی پستی توی اینستا گفتم. سه روزی که با محدثه دوتایی مدیتیشن می‌کردیم خیلی قشنگ و راحت بود و من با شنیدن داستان زندگیش، بیشتر از گذشته تشویق شدم که نه‌تنها ویپاسانا رو توی روزمره‌هام حفظ کنم، بلکه توی مسیر پیشِ روم هم جای ویژه‌ای براش در نظر بگیرم.

کلام آخر اینکه من با رفتن به این دوره، بالاخره حس کردم یه جایی رو پیدا کردم که حداقل یه سری از آدم‌هاش شبیه به من فکر می‌کنن، به اصولی که من معتقدم پایبندن و می‌تونن درکم کنن. البته حفظ این راه و روش خیلی خیلی سخت‌تر از چیزیه که آدم فکرش رو می‌کنه، چون یه جاهایی این اصول می‌تونه دایره ارتباط آدم رو محدود بکنه، ولی باید زمان بیشتری سپری بشه تا بتونم از تأثیراتش و نگاهم بهش صحبت کنم. اگر تا اینجای متن باهام همراه بودین، یه خسته نباشید جانانه می‌گم که همت کردین و این همه حرف رو با جزئیات خوندین. باشد که همگی به روشنی برسیم.

سه آموزه مهم ویپاسانا از نگاه من:

  1. شاهد باش: هیچ چیزی رو قضاوت نکن، نه از چیزهای ناخوشایند فرار کن، نه در تمنای چیزهای خوشایند باش.
  2. این نیز بگذرد (هیچ چیز دائمی نیست): همه چیز، «همه چیز» فانی و گذراست.
  3. حال رو غنیمت بشمار: در لحظه زندگی کن.

این سه‌تا آموزه احتمالا برای همه آشناست و حرف تازه‌ای نیست، ولی عمل کردن بهشون واقعا سخته و ویپاسانا یه تمرین کوچیک در همین راستاست.


51 پاسخ به “تجربه دوره مدیتیشن ویپاسانا (نپال، آبان ۱۴۰۱)”

  1. عالی نوشتید و همزمان با خوندش دارم اشک میریزم
    امیدوارم بزودی تجربش کنم

  2. با سلام
    میشه لطفن بفرمایید برای شرکت در دوره ویپاسانا به غیر از اعانه آخر دوره آیا باید هزینه دیگه ای هم پرداخت بشه یا نه؟
    با تشکر

  3. سلام. من چند ماهه دنبال برنامه ریزی بودم ولی اینجا خوندم که گفتین در طول دوره نباید هیچ آیینی رو بکار برد. معنیش اینه که نماز هم نباید خوند، درسته؟
    ییعنی برنامه رفت رو هوا دیگه؟؟!!

  4. بابت زحمت ووقتی که گذاشتی برای انتقال تجربیات خودت ممنون

  5. درود ها
    مرسی از به اشتراک گذاشتن تجربیاتت.
    نوعی پاکسازی و دوش گرفتن روح و روان هست که شاید سالانه لازم به انجامش باشه.

    • ممنونم از همراهی‌تون.
      دقیقا همین‌طوره. اصلا آخر دوره میگن باید حداقل سالی یک بار یه دوره ۱۰ روزه نشست. هر چی بیشتر هم که بهتر.

  6. عالی بود ممنونم امیدوارم یه روزی این دوره رو تجربه کنم

  7. سلام لطفا آدرس سایت جهت رزرو برنانه حضور رو ارسال کنید
    از شرح و جزئیات دقیق و اطلاعات عالی شما سپاسگزارم

  8. درود بر شما نیازهای عزیز
    من آرزو هستم و سفر زندگیم منو به این صفحه و نوشته های تو رسوند.
    ازت درخواستی دارم که اگر برات مقدوه لینک ارتباطی مستقیم بهم بدی تا بتونم بیشتر در مورد این سفر صحبت کنم و راهنمایی بگیرم
    بینهایت ممنونم
    @a.salehii.1981
    آیدی اینستاگرام من هست 🙏🏻🌱❤️

  9. عزیزم برای شرکت توی این دوره باید زبان انگلیسیمون در چه حد باشه؟ من در حد معمولی میتونم بفهمم و صحبت کنم ولی خیلی قوی نیستم میخوام ببینم کار من رو راه میندازه????؟

    • صحبت کردن در واقع تقریبا اهمیتی نداره، ولی برای فهمیدن، در نظر داشته باشید که سخنران یک فرد هندی هست و شبی یک ساعت یک ویدئو ازش پخش میشه که انگلیسیه و زیرنویس نداره. کلا یه سری کلماتی که به کار می‌بره خیلی رایج نیست و حتی برای انگلیسی‌زبان‌ها هم مرسوم نیست، ولی نکته مهم اینه که انقدر توضیح میده که به نظر من در نهایت قابل فهم میشه. در کل حقیقتا من نمیتونم بگم برای شما مناسبه یا نه.

  10. سلام خیلی عالی توصیف کردید و برای منی که تازه دارم با این مفاهیم آشنا میشم خیلی عاااالی بود… ممنونم بابت به اشتراک گذاری تجربه تون … مانا و سلامت باشید.
    فقط یه سوال، اطلاع دارید که چنین دوره هایی تو ایران هم برگزار میشه یا نه؟

    • سلام، خیلی ممنونم از لطفتون. خیر، داخل ایران دیگه برگزار نمیشه و برای همین هم ایرانی‌ها جاهایی مثل ارمنستان، دبی، نپال و هند میرن که گاهی دوره‌های فارسی برگزار می‌کنن

  11. واقعاً نشانه ها راه رو تعين مى كنن چند وقتى هست به فكر ويپاسانا در نپال هستم ، چقدرررر زيبا و شيوا و عالى نوشتيد سپاس دوست نازنين 🙏🏻🙏🏻🪷🪷🪷🪷🌺🌺⭐️🌟⭐️

  12. سلام. خیلی ممنون از وقتی که گذاشتین و تجربیاتتون رو کامل و جامع به اشتراک گذاشتین،من حدود یه سالی هست اسم ویپاسانا رو شنیدم و از اون موقع شدیدا دلم میخواد شرکت کنم، امیدوارم قسمتم بشه، بازم ممنون ازتون🌹

  13. سلام فامیل عزیز
    خیلی خوشحال و خوشبختم از آشنایی با شما
    خیلی جذاب توضیح دادی، ممنون، امیدوارم هم خودم هم تمام آدمهای دنیا به درک این مرز بی نهایت برسن تا همگی با هم شاهد یه دنیای شیرین تر و دوست داشتنی تر باشیم
    ممنون از تمام توضیحات ارزشمندتون
    موفق باشید

  14. عالی بود عزیزم،ممنون از وقتی که گذاشتین و آنقدر واضح و کامل توضیح دادین،من دیشب تو شرایط روحی عجیبی با ویپاسانا آشنا شدم و متوجه شدم دقیقا چیزی هست که باید تجربه کنم.چطوریش رو نمی‌دونم چون از نظر مالی فعلا شرایطش رو ندارم.اما قطع به یقین می‌دونم بزودی رقم میخوره واسم چون شاید چیزی حدود دوماه پیش این مدام واسم جاری و تکرار میشد که میری هند و از اون سفر به بعد کل زندگیت تغییر میکنه….!!!،از کجا و چطوریش رو نمیدونم ولی مطمئنم که اتفاق میفته.

  15. عزیزم یک سوال مهم که دارم اینه که منی که انگلیسیم خوب نیست باید چکار کنم؟….

  16. درود و وقت بخیر
    از تجربه زیبا و قلم زیباتون لذت بردم امکانش هست پیج اینستاگرامتون رو داشته باشم بتونم از شما در مورد این دوره سوالی بپرسم

  17. خیلی ممنون که تجربیاتتون رو با ما شیر کردید من کلا با شما انگار یه وپاسانا رفتم و آخرش رو دیگه با اشک چشم خوندم، بسیار مشتاقم در این دوره شرکت کنم و امیدوارم این فرصت به زودی برام محقق بشه باز هم ممنون و امیدوارم در سفر زندگی لحظات بی نظیر و درخشانی تجربه کنید

  18. سلام وقتتون بخير،،ممنون از توضيحاتتون
    روز آخر كه قراره برگردين به زندگي نرمال و جامعه بعد از اون ده روز سكوت،ايا پيشنهادي داده شد؟

    • سلام و وقت بخیر، ببخشید که دیر جواب میدم. پیشنهاد خاصی داده نشد ولی منطقی بود که با یه احتیاطی برگردی به اجتماع و مخصوصا شبکه‌های اجتماعی و گوشی. شاید خوب باشه در حد یکی دو روز یه جای یکم خلوت‌تر باشین تا به حالت عادی برگردین. ولی خیلی‌ها مستقیم میرن توی زندگی معمول و هیچی هم نمیشه 🙂

  19. با سلام و‌تشکر از اطلاعات دقیقی که دادید پر نور باشید

  20. سلام
    خیلی عالی توضیح دادین
    یه‌جایی نوشتین بالاخره تونستم جایی برم که مثل من فکر میکنن و من دقیقا همبنو میخوام بسیار عاقمندم دوره ویپاسانا‌رو شرکت کنم تنها هستم ۶۵ ساله ممکنه راهنماییم کنین این پروسه چطور باید طی کنم دوست دارم نپال برم و این دوره‌رو اونجا بگذرونم و اینکه انگلیسی بلد نیستم ممنون از راهنمایی شما

    • سلام و وقت بخیر، ممنونم لطف دارید. با توجه به اینکه انگلیسی بلد نیستید توصیه می‌کنم دنبال دوره‌های فارسی زبان رو شرکت کنید و برای پیدا کردنشون باید به سایت اصلی ویپاسانا سر بزنید و مکان‌هایی مثل ارمنستان، دبی، هند و نپال رو چک کنید که دوره‌های فارسی برگزار می‌کنن.
      https://www.dhamma.org/en/index

  21. میترای عزیز ممنونم بابت این همه عشق که در نگارش این مطلب خرج کردی.امیدوارم مسیر زیبای ویپاسانا برای من هم هموار بشه

  22. درود بهت ، من تو چله ی سکوتم و تو این روزها فقط در حد پیام در موارد ضروری با دیگران در ارتباطم از یکشنبه خودم دارم ویپاسانا مو شروع می کنم و آنقدر تکمیل و خوب نوشتی که من که دو تا پاراگراف روزم میاد بخونم یک ساعته نشستم پای تجربه قشنگت ، نوشته هات خیلی بهم کمک می کنه برای این دوره که متاسفانه تو ایران برگزار نمیشه و خودم میخام تو خلوت برگزارش کنم، عشق و نور بهت 🙏💚

  23. سلام
    قلم بسیار شیوایی دارید.
    خیلی زیبا و قشنگ نوشتید و همراه با خوندنش همراه با شما چقدر تمرین کردم و چقدر لذت بخش بود برام و از ته دل گریه کردم.

    کسانی که این تجربیات را دارند دنبال می کنم. غالبا صحبت نمی کنید که بعد از این تجربیات چه تغییری در زندگی شخصی و سلامتی و مالی و روابط اتفاق می افته.

    خودتون چه تغییراتی می کنید. اخلاق و رفتار و بینشتون.

    من خودم چند روزه در حد چند دقیقه دارم تمرکز و مراقبه می کنم خیلی حالم بهتره و همه چیزم بهتر شده و میشه .

    اگر تونستی در زمینه تجربیات و اثرات بعد از ویپاسانا و ادامه اون در زندگی بنویس که چه کمکی به بهبود مادی و معنوی زندگی و سلامتی و حال خوب و روابط و سایر موارد داره.

    نور و سپاس

    • سلام، ممنونم از لطفتون. راستش یکی از دلایلی که شاید من خیلی از بعدش ننوشتم این بوده که اگرچه تا یک ماه بعد خیلی منظم مراقبه رو دنبال کردم، بعدش دیگه از نظم افتاد، اگرچه تا همین الان هر از گاهی می‌رم سراغش. همچنان به آموزه‌هاش باور دارم و همونطور که خودشون میگن، باور دارم باید سالی حداقل یک بار یه ده روز دوره نشست تا مطالب یادآوری بشه که خب من ننشستم و دنبال فرصتی هستم. اگر موفق بشم حتما بیشتر ازش میگم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *